مرداد ۲۶

کیچه تاریک و هوا گرد و غواری۱ گرته

دور ور باغ دلم خرمن غاری گرته ادامه را بخوانید »

مرداد ۲۶

بمیرانم

تو را به حرمت پیری که دوستش داری

بگیر دست مرا تا حدود هشیاری! ادامه را بخوانید »

مرداد ۲۲

ظاهر سارایی: “شاکه” و “خان مه‌سور/ منصور” نام دو تن از شاعران بزرگ و کردی سرای استان ایلام است که چون شیر و شکر به هم آمیخته‌اند و معجونی مفرح و شگفت ساخته‌اند؛ به گونه‌ای که نمی‌توان از هم جدایشان کرد. هم‌سرایی شاعران پیشین این دیار منحصر به این دو نبوده‌است؛ “ترکه” و نجف” تالی این دو‌اند و خبرهایی از هم‌سرایی شاعران دیگر نیز به ما رسیده‌است، از آن جمله شعری در دست است که در طی آن چهار شاعر نام‌آور یعنی: ترکه و نجف و “خانه” و “نوره” در موضوع واحدی مشترکاً به شکرافشانی پرداخته‌اند. ادامه را بخوانید »

مرداد ۲۲

گودرز گودرزی: نوشتن را حق خودم می‌دانم؛ همان‌گونه که مطالعه کردن را؛ به همان اندازه که نفس کشیدن را. ادعای نویسندگی ندارم؛ کما این که تا کنون این عنوان را روی خودم نگذاشته‌ام و به این نام و نشان، خودم را معرفی نکرده و نشناسانده‌ام. * عصر است؛ هوا خنک است و ساکن، کم‌ترین نسیمی نمی‌وزد. همه‌ی برگ‌های سبز تک درخت زردآلوی حیاط، انگار به خوابی عمیق فرو رفته‌‌اند، بدون ذره‌ای تکان خوردن، در خود مچاله و غرق شده‌اند! * اگر نسیم، حق دارد که نوزد؛ اگر تنها درخت زردآلوی منزل ما این حق را به خودش می‌دهد ادامه را بخوانید »

مرداد ۲۱

مجید گودرزی – الیگودرز: کم‌تر پیش می‌آید که تیتر روزنامه و نشریه‌ای را بیش‌تر از یک‌بار بخوانم؛ تا دو بار هم راه داشته اما فراتر از دو بار، هرگز! .. اما این « هرگزِ » رستمانه (!) همین الساعه پودر شد و رفت به هوا! اقرار نمی‌کنم تیترِ زیر را چند بار خواندم؛ زیرا بیم آن می‌رود که یک عده که همیشه لیوان‌ها را – حتی لیوان‌های تر و تمیز و پر و پیمان را – خالی می‌بینند، اقرارِ داوطلبانه‌ام را اقرارِ «سیما»یی و مانند آن قلمداد کنند! ولی شجاعانه می‌گویم که بیش‌تر از دو بار آن را از نظر گذراندم و بیش‌تر از بیست‌بار آه از جیگر (و صحیح‌ترِ آن؛ جگر) برآوردم! پیش از آن که تیترِ جگرسوز (!) را بنویسم؛ ادامه را بخوانید »

مرداد ۲۱

seymare۳.jpgحشمت‌اله آزادبخت: تماشاگرانش حتی به شمار انگشتان دست هم نمی‌رسید. شاید اولین‌بار باشد که فیلمی با ویژگی‌های خاص سرزمینش روی پرده می‌رود که صرفاً به معرفی فرهنگ و آداب کهن لرستان و بیش‌تر، مقام‌های موسیقی و معرفی سازهای ویژه‌اش پرداخته است. آن هم درست در عصر یخبندان موسیقی لرستان و خفگی کنسرت‌هایش که گاهی به کوره‌ی حنجره‌ی ایرج گرم می‌‌شود و درست در بحبوحه‌ی هجوم موسیقی دیگر اقوام (از نوع بسیار مبتذلش، از نظر ساختار)، به پنجره‌‌ی چشم‌های لرستان… اما دریغ از استقبال وارثان همان فرهنگ و آداب. ادامه را بخوانید »

مرداد ۲۱

 فاطمه نیازی: بوی اسپند و انارهایی که دانه دانه، دور انگشت‌هایت پلک می‌زند تا حواسِ بَست را فوت کند بر سفیدیِ گیسویت. نذر دارند شمعدانی‌ها، احرامشان داغ شقایق بخورد و دست‌های حنا بسته‌شان را جلوی افتادگی‌ات، قربانی. قدم‌گاه، به میقات می‌رود از زائرانه‌ترینِ دست‌هایت که همیشه در دخیل است برای تکه نانی که اول تو در دهانت آن را نماز داده‌ای و بعد، افطار دهان طفلی که باز شده‌است بعدِ روزه‌ی سکوت خورده‌اش. ادامه را بخوانید »

مرداد ۱۸

 abtin-rostami.jpg سیمره در نخستین جشنواره مطبوعات لرستان برتر شناخته شد. در نخستین دوره جشنواره مطبوعات و خبرگزاریهای داخلی استان لرستان هفته نامه سیمره در بخش صفحه آرایی و علی‌گودرزیان “مقاله و یادداشت اجتماعی” به عنوان برتر دست یافت و “آبتین رستمی” به عنوان عکاس جوان این دوره از جشنواره انتخاب شد. در بخش انتخاب برترین عکاس نیز سعید سروش از هفته نامه “سیمره” به عنوان برتر دست یافت. هم‌چنین در این جشنواره از خبرنگاران فعال این نشریه، پرویز گراوند، حشمت‌اله آزادبخت و کیانوش رستمی تجلیل شد. ادامه را بخوانید »

مرداد ۱۸

حشمت‌اله آزادبخت: باز هم صاحب‌خانه با دست‌های بر آفتابه‌ی کمر، چندمین حکم تخلیه‌ی زیر زمینش را اعلام کرد. و باز هم من و کوچه‌ به کوچه و بنگاه به بنگاه و آه به آه… یک قدم عقب‌تر از شتاب بنگاه‌دار عزیز که چهار انگشتر بزرگ بر تن انگشتانش تند تند تکان می‌خورد، هروله می‌رفتم. از پیچ و خم کوچه‌های زیادی گذشتیم… باور کنید شرح مُسَکِن، ببخشید مَسکنی را که خواهد آمد، خود واقعیت است و خواهشمندم از خواندن آن توسط افراد زیر پانزده سال اکیداً خوداری فرمایید… چند پله، از کف پر از چاله‌ی کوچه شروع می‌شد و درست پشت دهانه‌ی درِ ورودی تمام می‌شدند. ادامه را بخوانید »

مرداد ۱۸

sepahvand.jpgمهندس سپه‌وند:  بالاخره کاروان مخملی‌ها پس از حدود چهل روز سختی و مرارت، به سرمنزل رسید. خسته و کوفته! پشیمان از سودای بی فرجام تجارت مخمل! لپ‌های مخملی سید کاروان پلاسیده و کبود شده‌بود. هیچ‌کس فکر نمی‌کرد سوداگری مخمل این‌قدر پرهزینه و کم‌فایده باشد! سید قافله مخملی، رمقی به سرمنزل دادگاه رسانده و بدون آن‌که از سرزنش‌های خار مغیلان کلامی به زبان آورد، خود را فریب خورده و نادم سوداگری مخمل معرفی می‌کند! چشمه چشمانش خشکیده و از دریای زلال جاری در آن‌ها خبری نیست! تنها برکه‌ای خون‌آلود در سفیدی پرحجم چشمانش بی‌قرار و مضطرب، جابه‌جا می‌شود. گویی هول و هراسی دهشت‌زا را می‌خواهد فریاد بزند اما زبانش بند می‌آید! اما من نیز از عمر و زندگانی خود پشیمانم و سرنوشت خویش را در آینه‌ی زنگار گرفته چشمان سید تا حدودی دیدم و لذا صادقانه! اعتراف می‌کنم تا خلاص شوم! ادامه را بخوانید »