فاطمه نیازی: هنوز دستهایش بوی شیر و عروسک میداد؛ یک روز مردی که مثلاً انار داشت، دنیایش را بزرگتر خواست آن هم به رنگ سرخ. مرد از سنگر و خون، رنگ سرخ را با خود آورده بود تا عروس در کنار لباس سفیدش آیینه و شمعدان را به آن گره بزند.«چهارده ساله بودم و اصلاً تعریف مشخصی از زن و مرد نداشتم. شوهرم از اقوام بود. پدرم به او گفته بود:اگه به دانشگاه بری من دخترمو بهت میدم، منم چون سنم خیلی کم بود و خیلی زود حرفهای پدرم و اون روم تأثیر گذاشت تا بالاخره مجبور شدم باهاش ازدواج کنم» عروس، آیندهاش را سپیدتر از برفهای سر به هوا سبز میدید، که فکر میکرد مردش خون مردانهی تانکها و نخلها را به ارث بردهاست و چه نسبت سبزیست بین شولای خون و نخلها، تا بگویند«سبز تویی که سبز میخواهمت۱» اما انگار مرد از پوتینهای کمر شکسته فقط دستش به دهانش رسیده بود تا همچنان پیشرو باشد اما نه مثل پدرش در خط مقدم! پدرش با «آب و آیینه و قرآن» و بدرقهی حوض، چشمهای ماهیها را بوسیده بود. حالا کمکم بحران آفتاب داغتر شدهاست. چه بسیار دستهایی که زمانی آیینه را در خون کاشتند و امروز دست به شیشه نزده هاشور خوردهاند. اما مگر میشود فراموش کرد، خاکریزهایی را که خاکستر خوردند تا شروهی دود و اسپند از سکوت توپها بیرون آید تا نخل به دستان همچنان ایستادهتر از تمام آههای سر به زیرشان بانگ برآورند: «نردبان این جهان ما و منیست عاقبت این نردبان افتادنیست لاجرم آنکس که بالاتر نشست استخوانش سختتر خواهد شکست۲» اما باز باید با این وجود خندید. باید صلح را سالم بر دیوارهای شکسته قاب گرفت و با آن دنیایی کودکانه را فریاد زد که «به صلح اندیشیدن یعنی فکر کردن به کودکان۳» و مگر نه اینکه در انجیل متی آمده است که حضرت عیسی زمانی که در جمع حواریونش نشسته بود از کودکی تقاضای وارد شدن به جمعشان را میکند و سپس کودک را به آنها نشان میدهد و میگوید:«به شما میگویم تا بازگشت نکنید و مثل طفل کوچک نشوید، هرگز داخل ملکوت آسمان نخواهید شد. پس هر که مثل این بچهی کوچک خود را فروتن سازد، همان در ملکوت آسمان بزرگتر است» اما کمکم دستهای مرد بر دنیای کوچک دختر و بر چشمهایش سایه میبندد وقتی از همان روز اول به او گفت: من تو رو برای مدتی میخواستم، آخه نه با نامه تونستم تو رو مال خودم کنم نه به ….. به همین دلیل به خواستگاریت اومدم تا تو رو مال خودم کنم حالا هم که به دستت آوردم دیگه نمیخوامت. و مرد به همین راحتی روح زن را دست انداخت با یک لیوان آب اضافهتر! پای مرد کمکم به دامان گیسوهای نامحرم کشیده میشود و حنا که بر دست عروس غروب بود، تاریک میشود. «او احساس نوجوانی و جوانی رو در من کور کرد من برای اون مادربزرگ بودم از بس اونو نصیحت میکردم، وقتی ماجرا رو به خونوادش گفتم اونا بهم گفتن: چون اون به تو خیانت میکنه تو هم به اون خیانت کن. این درواقع ارشاد بزرگترهای من بود!! در این خونواده من احساس ناامنی میکردم. براشون مهم نبود که دخترشون ساعت چند به خونه میآد؟ برا اونا فقط پول مهم بود. اما اخلاقت که خوب باشه مهم نیست که پول نداشتهباشی، چون «آن که دندان داد، نان هم میدهد.» زن چهار سال با او زندگی! که نه سوخته بود و ساخته. سوختن از او «مرد» ساخته بود و «آتشی در نیستان» زن انگار بی سبب آتشی برافروخته بود تا دعوی بی معنی مرد او را سوختهتر کند اما مرد، مردش بوی نا گرفته بود و نامرد شد که بی درد بود. او نامردتر وقتی شد که زنش را کتک میزد آن هم بسیار! پدر و مادر دختر از همه چیز بیخبرتر خوشبختی دخترشان را در رخت سفید عروسی دیده بودند و مردی که دخترشان را مادر! دختر برای دلخوشی پدر و مادر و برای آبروداری مجبور بود لام تا کام الفبای کتکخوردنش را بخش نکند. مرد هر روز وحشیتر میشد و اهلی کردنش دشوارتر. اصلاً «تو اگر دوست میخواهی خُب منو اهلی کن» او را شازدهی رؤیاهای دخترک نکرده بود. دختر در ادامهی صحبتهایش به این نکته اشاره میکند که «از همون روز اول متوجه شدم که شوهرم هوسباز است، نه راه پیش برام مونده بود و نه راه پس، چون میدونستم پدرم از من دفاع نمیکنه اونم بی احترامی پدر و مادرم رو سرِ من خالی میکرد. دیگه نتونستم طاقت بیارم درخواست طلاق دادم حتی اگه معتاد بود میساختم، اگه بیپول بود میساختم، اما اخلاقشو نه! چون هوسباز بود. درسته که شکستِ زندگی من در جداییه، اما در دام هوس ماندن، تمامِ شکستِ. همیشه به این ضربالمثل بسنده میکردم که «حرف مرد یکیه» اما او هروقت به من قول میداد بهش عمل نمیکرد دیگه باورم شده حرف مرد چندتاست!» اما انگار مرد با چشمهایش پلی بسته بود تا بیشتر از آبرویش، از مرادانگیاش و از شرافتش بگذرد. اما انگار او نفهمیده بود که «شرافت برای یک مرد، مانند بکارت برای یک زن است» زن بالاخره تحملش فواره میزند و به دادگاه پناه میبرد تا درخواست طلاق بدهد. اما متأسفانه نه مدرکی دال بر کتکخوردنش دارد و نه مدرکی که نشان از بیشرافتی مرد بدهد. روزی که مرد پیامک گیسبریدهها را به زنش نشان دادهبود، زن عصبانی میشود و همراه مرد را به گوشهای پرتاب میکند و میشکند. شبیه همراه زندگیاش که او را تفالهوار پرتاب کرده بود به روزگاری سیاه. محکمه درخواست طلاق را در اعتیاد و … خلاصه کرده است. زن هرچه داد میزند انگار دادش به بنبست رسیده است تا بیداد مرد بر او بیشتر شود و با دستهایش که از قد زن بلندتر شدهاست او را کبود باقی نگاهدارد. زن حالا به مرز انتها رسیدهاست و از او هیچ مانده، که هیچ دلیل محکمهپسندی برای جاری شدن صیغهی طلاق ندارد. او الان به خانهی پدری بازگشته است. همان جایی که در چهارده سالگی با لباس سفید آنجا را بدرود گفته بود و حالا در هجده سالگی با روزگاری سیاه دوباره به آن سلام دادهاست. شما چه فکر میکنید؟ اگه شما به جای من بودین چه میکردید؟ آیا سرِ خونه زندگیتون میموندید؟ آیا طلاق میگرفتید و هزار آیاهای دیگر. من که دیگه ذهنم به جایی قد نمیده از شما میخوام منو راهنمایی کنین» پینویسها: -۱لورکا، ترجمه احمد شاملو. -۲ مولانا. -۳گفتهی میخائیل گورباچف در یکی از نامههایش
آبان ۰۵

پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۸ در ۷:۵۷ ب.ظ
اگه من به جای شما بودم بدون شک حتما شوهر معتادمو منفجر می کردم !!!!!!!!!!!
میدونین چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به همون دلیلی که شما از شوهرتون متنفرید. اعتیادشو میگم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!