کولی بچهی تیرانداز
میدان بیساعت
دو تیر و سه تیر خوابانده در تیزاب
تا سوفار
اشکو کردن رگههای آهک در جان
بعد از ظهر بیهودهی مرداد
در گذرگاه گزیدهی جهان.
***
اکلیل هفترنگ فازها
پولها
تقوا
در هوا
و بر دوکهای تن تنانی
ریسههای رنگی حسرت.
بازدیدکنندگان سمج
از حاشیهی جنوبی مزارع گندم گذشتند
دختران و پسران
صحرا، بلوغ، حرارت
در هم آمیختن عطر برنج و ماش.
***
سهم دانشکده از زمین امروز
درخشندگی غیاب اسب بود
و چشم زمین
با بعد پنجم سرمه هم دلپذیر نشد.
مینویسم و از خط میافتم بیرون
میروم به ژرفا با نی لبک دهانم
زیر آسمان نا متناهی پرسش
فرو میروم در چاه واژگانم
از شب شیشه لیسی باز میگشتم
از چراگاه پیادهروها
و اسبی نبود.
…آه؛ گیسوان سلیس مادرم !
آه؛ مارپیچ شاخههای اسلیمی
لکنتهای سرخ و زرد …
رؤیاهایت را میشمارم
دندانهایت را میشمارم بر سنگ چینها
که شرم بیش از این نمیبرد
شب شهر گول از شمارهی زخمهات.
بلوط قرص نان آخرین تو نبود
نه دیواری برای خانهات
نه مرهمی برای شانهات.
حالا که میبرندت بر روی دوش
در مکعبی از چوب راش
حتی مردگان هم ترا نمیشناسند.
در سرسام آدمها و ماشینها
کسی صدای ترا نمیخواند.
حتی صدا هم نمیماند.
