شاهپور لطفی: شب، سر، بالین، بینانی. اگر خطابت کنم یارو، خصمِ ادبم. هی فلانی!: در سیاه چال وجدانم جنبندهای زندانی است که مدام صدای سنگین جرینگ جرینگ زنجیرهای پر و پایش به گوش جان میرسد اما نمیتوانم آزادش کنم چون مرا یارایِ خیانت کردن به وجدانم نیست!!! مخاطب نازنین و اندک وفای من!: پس از سکوتی سربی و نفسگیر، تلنبارم از گلایه، سرشارم از ناگفتهها چرا که برکهی یاد و مذاق هیچیک از شما نازنینان در قفای منِ ستون سیاه کن به ریگی چین برنداشت. گلایه دارم! پُرم از افسونِ افسوس! اما حرفی نیست چون درگذریم میگذرد. هیچ تقصیر شما دوستان بیگانه نیست چرا که در این زمستان سر در گریبان، صمیمیترین دوستان نیز از آدم حاشیه میگیرند و به زبان بیحالی نیزه به دهان میگیرند و میگویند: تو که باری ز دوشم برنداری میان بار و سربارم چرایی؟! اما من از رو نمیروم بایستی رو به دیوار هم که شده دادم را بزنم. در این مقال، در بازار داغ احوالپرسیِ «اساماسی» از حال و هوای خوشههایی که قرار است در این زمستان، بافه بافه، خرمن شوند و بر خراب و ویرانْ جای مسکون ما طبل آبادانی بزنند من نیز خوابنما شدهام و فال تماشایی خویش را از رؤیت این اتفاق آمدنی در فنجان این ستون مستقیماً به ذهن شما عرضه میکنم. پس از خبر شدن از اوضاع خوشهام، خوفی، خِفْت و گریبانم را گرفت که نکند پولهایی که قرار است به یاری ما بشتابند هدر بروند. روزهای عاطلِ زیادی است که از توزیع بی حساب و همین جوریِ سهام(به قول مادرم سّم) عدالتپیشه میگذرد اما هنوز پشیزی پول نَفْتَکی دستان خیط و خالی بسیاری از همموطنهای بی نام و نشان همچون مرا نگرفته است، که تازه سر و کلهی پسر کاکلزرّی یارانهها در فضای وهنآلود گوش و دهانِ جامعه پیدا آمدهاست. این روزها وزن هیچکسی به درستی سر جایش نیست و همچون منی که بی دانستن معنای دهک، سه دهه از عمرم را در سوداگری آه و ناله سوزاندهام، نمیدانم بر روی دستان تشییع چه کسانی جنازهام از تابوت شیک و پر زرق و برق خوشهی ۳ سر درآورده است. باور کنید سرم میان دو گوش پت و پهنم مات ماند، منی که هنوز ضربِ شصت چکش سهام عدالت را لمس نکردهام بر روی دستان خواهشم! دیرگاهی است در عزلت جانانهی خانه هرچند شامهام را سوهان میزنم از سفرهی هفت جدّم بوی قطرهای گازوئیل نمیآید تا چه برسد به نفت عزیز، نفتی که از کاسه لبریز شده و هماکنون در نیمکاسه حضور دارد. فکرم را که چنگ میزنم آرام آرام نبض قلم لای انگشتان زمخت و بیتابم در این زمستانِ پُر سوز شتاب میگیرد. نه قصد تشویش ذهن هیچ جنبندهای را دارم و نه سر از انقلاب چیتی درمیآورم تا چه برسد به انقلاب مخملی! همیشهی خدا با خودِ بیخودم گفتهام: فردا روز دیگری است. بارها بر ساروج ذهنم تلنگر زدهام که نفیر این قلم حاوی سوز دیگری است باشد که گرهی گشوده آید به سر انگشتان تدبیر آنان که دلسوز این ملت و مرز و بومند. در مسیر پر پیچ و خم و پر ترافیک بزرگراه یارانهها منِ پیادهپای همچون تمام کسانی که میشناسم درماندهام که چگونه در خط ۳ نهاده شدهام. این خوشههای خشم، جان نجواهای شبانهی مرا به لب رساندهاند. به راستی از همین خشت نخست که بر آب زده شدهاست من چگونه بر خویشتن نلرزم؟! آیا اینگونه ما انسان را رعایت کردهایم؟! بیگمان من نمیخواهم همچون بیوه زن همسایه صورتم را با سیلی سرخ کنم و صبح خروسخوان، بی لقمهای نان، در سفرهی اجدادیام با فیس و افاده و هزاران ادا و اطوار رنگارنگ فخر بفروشم. او (پیرزن) صبحگاه با واژههای زرد و بیرمقش دمِ در به مادرم میگفت: ما، در خوشهی ۳ نهادینه شدهایم با اینکه گفتیم آهی در بساط نداریم اما حکماً بازرسان آماربگیر از یک جایی فهمیدهاند که ما دستمان به دور از دامان دیگران به دهانمان میرسد!! با شنیدن این قلمبه از پس پیک پنجره گوش تا گوش، قمری هوش، همچون برق از سر بیپردهام پرید چرا که در همین حوالی حاجی پول از پارو بالا رفتهی ورقلمبیدهای را میشناسم که در خوشهی یک – با آن شکم پر هزینهاش- گل کردهاست بی هیچ آثار خشمی در گونههای گیلاسیاش.! – آیا اینگونه پولهای به یاری آمده، دستان پر از پوچِ هزاران دهکِ آهکیِ همچون مرا میگیرند؟ یا نه با فرو افتادن از بامِ سیمانی پاروی فلان حاجی برق از چشمانِ نیمخیز من میپرد!؟ -در پایان گفته باشم ای
بهمن ۱۷
