ن
صرتالله مسعودی: و از ابتدای دیروز بود
که ما در انتهای دیوانگی
ورق خورده بودیم
و بادها چنان در ما میلولیدند
که پاشنهی پاهایشان
بدتر از لبهای بیآواز
تَرَک برداشته بود
و ما چرخانده میشدیم
و بوی گیجی
از ضرب پاشنههای بی پنجهمان
به هوا برمیخاست اما نه راست
و میخواست
که هوا بگیرد بی دروغ
و ما
تهِ تاریخ را چنان باخته بودیم
که گندِ هیچ صفحهای
از دماغمان کنده نمیشد
و ضرر، گور پدرش را
در چند قدمی ما گم کرده بود
و میگفتند که ما در هیچ ضرب شدهایم.
پس پاشنهی پایمان کجا میتوانست باشد
که چیزی از آن هوا بگیرد و یا نه!
میدانم که هی گردانده میشدیم
در خطی که تکرار ِبی خود ِخود بود
و سنگ از چشمِ ما چشم نمیکَند
که کسی ما را شیطانِ رجیم فرض کردهبود
و بود ِسنگ بود وُ چشم
که روشنی را تاریک میگریست
و جادهها و ریلها بودند
که در این نرسیدن
از گریه شانه خالی میکردند
و تو بودی وُ همهی همسایهها
که چنان در سایهی هم
گریه میکردیم
که میشد تمام قحط سالیها را
در آن به آب داد.
خندهاش نگیرد آن گَند ِگُنده بک
که ما
در لا به لای این حرفها
بغضی را کف دستش میگذاریم چنان
که از جان وُ جهانِ خود خندهاش بگیرد.
راستی کجایِ ساعت است این ساعت
و این رجم در کجای استخوان من
تَرَک برداشته است
و در کجای این عقربه بودهایم
که خوابِ ساعتهای شنی
چون باد در چشمهای ما اینگونه وزیده است
و صدای زیر آغا محمدخان
خشکتر از شنباد
کنار پلکِ کرمان و ما
حتا سنگِ صیقلی را هم کور کردهاست.
نمیدانم چه کسی میگوید و کی
که جمعِ این کلمات بدشناس
کی از دورِ این شعر دور میشوند
تا من وُ تو وُ همسایه
بیحساب، حسابی گل بگوییم وُ بشنویم
و باغچه هم وسطِ ترانه
در پی ِما گل کند
درست مثلِ بلوغ
که در راهِ مدرسه بیتاب میشود
و در چشم ِکسی که بگوید: هیس!
آنقدر کلماتش را تاب میدهد
که ترانه ازشان شبیه قناری
از سقفِ بهار چکه کند.
نا سازِ قد نکشیده تا بالابلندیِ بوی اقاقی!
اگرکه باز وسط ِترانهی من وُ همسایه پیدایت شود
آنقدر بلند میخوانیم
که بلوغ ِهر که راهیِ مدرسه است
حتا با ذره ذرهی لباس ما چنان دم بگیرد
که جانِ جا ماندهی تو در دیروزها
پشتِ پرچینِِ ترانه سقط کند.
نصرتالله مسعودی
آخرین بازنویسی۱۰/دی/
