اسفند ۱۹

کرم‌رضا تاج‌مهر: با دوستی نزدیک‌تر از جامه به تن و عزیزتر از جان، از قدیم‌الایام کَلِ شعر و شاعری دارم و هرازگاهی او چیزی می‌فرستد نغز و ناب و پُر معنی، و گاهی هم من چیزی حواله‌اش می‌کنم و به تأمل وامی‌دارم‌اش. البته نه با چاپار و پیک که با پیامک! گاهی از خودمان مایه می‌گذاریم و گاهی هم شیخ اجل، یا خواجه‌ی شیراز را به یاری می‌طلبیم. هم او می‌داند منظور من و خواجه چیست، هم من می‌دانم اسرار کلام شیخ را در زبان وی. این دوست پُر مهرِ خالی از کینه، ارسال داشته بود که: «زشت باید دید و انگارید خوب زهر باید خورد و پندارید قند» رسم بازی‌مان این است که در باب همان مفهوم، پاسخِ هم را بدهیم. با این‌که شعر برایم آشنا بود، اما از به خاطر آوردن نام شاعرش عاجز ماندم. به ناچار دست به دامان «عرفی شیرازی» شدم و این‌گونه همراهی‌اش کردم: «ز منجنیق فلک سنگ فتنه می‌بارد من ابلهانه گریزم به آبگینه حصار» پاسخ‌ام را با شعر ناشناس دیگری داد: «آن‌جا که جهل مایه‌ی تمکین و سروری است باید به روز مردم دانا گریستن» دانستم که درد، بر دل نازنین‌اش سنگینی می‌کند. امیدش دادم به کلام «میرزا نصیر اصفهانی» که: «زاهد از مجلس چو برخیزد شود هنگامه گرم چون زمستان برطرف گردید سرما بگذرد» اندوهش بی‌پایان بود، کلامش غریب و ناشناخته، آن‌چنان که انگار هرگز به گوش‌ام نخورده بود: «پیش از این کاری نکرد امیدواری‌های من نا امیدی‌های من زین پس مگر کاری کند» دیوان شمس را گشودم و این بار از او برایش نوشتم: «اگر خوکی فِتَد در مُشک و آدم‌زاد در سرگین رود هر یک به اصل خود ز ارزاق و کفایت‌ها» برایم نوشت: «طالع شهرت رسوایی مجنون بیش است ورنه تشت من و او، هر دو ز یک بام افتاد» کلام مولانا به جانش نشسته بود و ملایم‌ترش کرده بود. هنوز دیوان شمس را نبسته بودم، برایش دوباره از مولانا نوشتم: عاشق که به صد تهمت، بدنام شود این سو «چون نوبت وصل آید، صد نام و لقب بیند ارزد که برای حج، در ریگ و بیابان‌ها با شیر شتر سازد، یغمای عرب بیند» تسلیم نشده بود، از «کمال خجندی» برایم نوشت که هر دو دوست‌اش داریم و شعرش را در سه‌گاه ناشیانه می‌خوانیم: «ما را گُلی از روی تو چیدن نگذارند چیدن چه خیال است که دیدن نگذارند دل شد ز تو صد پاره و فریاد که این قوم نعره زدن و جامه دریدن نگذارند» حافظ شیرین سخن به مدد آمدکه: «تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی، خدا بکند» تلاشی دوباره در شعرِ باز هم ناشناخته‌اش بود که به ستیزه می‌خواندم تا دیگر به خدا وامگذاریم‌اش: «تقصیر خود ببین چو فتادی که در جهان بردار کس ندیده سر بی‌گناه را» به شعر ناشناخته‌ای پاسخ‌اش دادم: «درِ بی‌پاسخ هر خانه چه کوبی؟ کاین قوم خوابناکان ز خود بی‌خبر بی‌دردند» شعری از «عماد خراسانی» فرستاد: «بد می‌کنی و نیک طمع می‌داری هم بد باشد سزای بدکرداری با آن‌که خداوند کریم است و رحیم گندم ندهد بار چو جو می‌کاریم» این‌طور پاسخ‌اش دادم: «راه پنهانی میخانه نداند همه کس جز من و زاهد و شیخ و دو-سه رسوای دگر» بی‌فایده بود انتظارم، پیامی نرسید. دانستم که اهل تسلیم و رضا نیست؛ برایش نوشتم که: «چه شد مرد نیکوخصال؟!» خبری نشد باز. کامم داشت از پیروزی شیرین می‌شد که زنگ تلفن‌ام بلند شد. خودش بود، گفتم لابد می‌خواهد اقرار کند کم آورده و دست مریزادم بگوید. اما نه، قبل از هر چیزی با صدای حماسی‌اش گفت: «بترس از برق آه خوشه چینان که می‌ترسم ترا خرمن بسوزد» بعد که جویا شدم چرا پیامک نداده، گفت هر چه تلاش کردم بی‌فایده بود، ارسال نمی‌شد. کلِ آن شب را هم او به روال برد اما من همه‌اش داشتم به چیز دیگری فکر می‌کردم. چند روز قبل‌اش نیز که او مشخصات دوستی را می‌خواست با چیزی که در ذهن داشت مطابقت دهد در جواب پیامک‌اش نوشتم: «خوشه» یعنی خودش است. اما هر چه تلاش کردم ارسال نشد. احساس کردم هر چه هست مربوط به «خوشه» است. دوباره امتحان کردم و نشد و معلومم شد که این واژه نیز مثل خیلی از اسم‌ها و صفت‌ها به جمع واژه‌های سیاسی ممنوعه پیوسته و دیگر نمی‌شود استفاده‌اش کرد. غافل بودیم از این‌که دیگر این واژه، نه مربوط به درویشان و ادبیات کلاسیک، که یک واژه‌ی سیاسی، اقتصادی و فرهنگی است! حتماً بانی این کار نمی‌دانسته که «خوشه» نه یک معنی، که چندین معنی می‌تواند داشته باشد. ای کاش قبل از محدودیت می‌پرسید: «منظور شما کدام خوشه است؟» و البته از نکته‌ی مثبت دیگری هم نمی‌شود گذشت و آن هم خوش‌طبعی این ملت با فرهنگ است که به کوچک‌ترین دستاویزی جوانه می‌زند. جالب این‌جاست که این محدودیت تنها برای خطوط دائمی اعمال می‌شود. ما هم البته بی‌کار نماندیم و به راه حل خوبی رسیدیم که این‌طور موقع‌ها دیگر کارمان لنگ نماند. قرار شد هر وقت به چنین واژه‌ای رسیدیم، از معادل محلی-لری یا لکی-اش استفاده کنیم. دوست نازنین‌ام به ریشخند گفت: می‌ترسم شرایطی پیش بیاید که ناچار شویم به طور خالص از لهجه برای نوشتن استفاده کنیم. گفتم: شاید هم زبان جدیدی برای این منظور ایجاد شود…

نظر دهید