حشمتاله آزادبخت: با کمک و راهگشایی یکی از دوستان کردستانی تپهی جمعیت پشت در را از هم میدریم و شانهی تقلا را به آن سوی در میرسانیم. دخترهایی با پوشش کردی که شامل یک جامهی بلند به نام کِراس است و یک روسری توری نازک با سکههای آویزانش، راهپلهها را نشان میدهند. ازعبارت «چاودیر»ـ برگردان تحتاللفظی چشمدارو معادل انتظامات ـکه بر سینهشان نصب شده است، میتوان سِمَتشان را حدس زد. چندطبقه راهپله را جا میگذاریم و نفسها را به سالن انتظار میرسانیم. اینجا هم فلشدست چاودیرها سالن همایش رانشان میدهند:به خیرباین..بان چاو… پوشش محلی را ازچند نفرسؤال میکنم و معلوم میشود بیشتر دخترهای مریوان لباس محلی میپوشند وتعدادی هم ازمانتو و شلوار استفاده میکنند.این نشان میدهد درآینده آفتاب پوشش ملیِ امروز، میرود سایهی محلیاش را آرام آرام تا کند که من جز روایتی ساده، به هیچ عنوان حکم خوب یا بد بودنش را صادر نمیکنم…
عکسبرداری برای عموم ممنوع است. اجازهی این کار تنها به کسانی داده شده است که کادر کوچک «وینهگر» برگردن آویختهاند. وینه، واژهای است مشترک کردی و لکی به معنای مانند و پسوند «گر» به معنای کننده است که این مشتقْ معادل عکاس میباشد. دوربینِ نگاه را بردیوارهای سالن میچرخانم و جز دو پلاکارد نمیبینم:«کردستان سرزمین فرهنگ وهنراست» و « چه م پهی فه رش پات موژه ش چون خاره ن» که اولی برسینهی دیوار و دومی بر پیشانی سن نصب شدهاند. سیل جمعیت، کم کم صندلیها را پر میکند وجمعیت زیادی که دعوتنامه ندارند پشت در میمانند. جمعیت از لبههای سالن سرریز میشود وعدهی زیادی بیصندلی سرپا میمانند. همایش آمادهی استارت است که عوسمان هورامی، درحالی که حلقهی چندنفر، اطرافش راخالی کرده است با «کُلهبالی» بر قامت مسنش ازمیان بیوقفهی سووووت وکف خودش را به صندلی مقابل سِن میرساند. معمول همایشها این است که جای مهمانها را مشخص میکنند اما ما چند ردیف پایینتر از انتهای سالن نشستهایم و از روی لباسهایمان مهمان بودنمان را میشود تشخیص داد. و معمول همایشها این است که مهمانها و میزبانها به گفتوگو و تبادل تفکرات و…میپردازند اما ما تنها تماشاچیهای ناشناس خوبی هستیم. پس ازتلاوت قرآنکریم وسرود ملی، منتظر خوشآمدگوییها و سخنرانیهای پی در پی طبق معمول همایشها ماندهام که همیشه نیمی از وقت برنامهها را قبضه میکنند که صدای لالاییِ بیمقدمهی زنی که گهوارهای راتکان میدهد، سالن را پر از سکوت میکند.گهوارهای که در «موجی»( ماشتهای) پیچیده است و این باز، چراغ اشتراک صنعت ایلی کرد و لک را در ذهنم روشن میکند.
هَلورکیِ مادران ایل در خاطرهام تکان میخورد درحالی که دو زانوی تحمل را تاصبح تکان نمیدادند.خود مانیم! سالهاست لالاییِ نوک زبان مادری بر آرامشِ خوابِ نوزادی نچرخیده و فکر میکنم این موسیقی مقامی همرفت تا به قیچی بیحوصلگی ماشین برای همیشه بریده شود:لاوه لاوه کِ لاوَم بر باری…لولولولولو…ل ل ل ل… حالا خوشآمدگویی مجری کرد، نیامده تمام میشود. مجری جوانی هم او را ادامه میدهد وضمن اشاره به اینکه چون از خارج از کشور و استانهای دیگر مهمان آمده است مجبور است با زبان فارسی هم خوشآمد بگوید، اعلام میکند: هرسال تندیس بلوط زرّین به یکی از شخصیتهای علمی، هنری اهدا میشود وامسال تصمیم گرفتهایم آن را به هنرمند، عوسمان هورامی هدیه کنیم. مجری جوان ادامه میدهد: هرچند یک انجیاُ برنامهریز برنامهی امروز است اما به لطف کمک مالی ادارهی ارشاد، فرمانداری، شهرداری و چند ادارهی دیگر برگزار شده است و تأکید کردهاند هرچه باشکوهتر سنگ تمامش بگذارند.
اگر پردهی اخم بعضیها چین نمیخورد، اینجا قضیهی زندهکشی این حوالی برای شما هم روشن میشود. ما صاحبان و مخاطبان هنرمندان ارزندهای هستیم که هیچگاه یادمانی، با حضور نگاهدوخته و دستهای سوختهشان، برگزار نشد و نمیشود. امام قلی عزیزی، مومه، سقایی، ایرج، امیرپور، شگرعلی، عینعلی و…و…و…اما حالا که به مردهپرستی خوگرفتهایم دست کم میشود تندیسی از شاعر و عارف بزرگمانـ ترکهمیر ـ که مثنوی کلهبادش یا مناجات نامهاش شانه بر شانهی بزرگترین آثار کلاسیک هرکجا میسایند، در یکی از میادین کوهدشت نصب شود یا همایشی بر زندهبهگوری صدای وحشی عینعلی وعینعلیها برگزار شود که شعلهی مور و هوره به نفس زخمیاش هنوز نمرده است.
عوسمان هورامی را با «سیاهچمانه» میشناسند که از مقامهای گورانی است و میگویند او به اوج اجرایش رسانده است. سیاهچمانه آوایی است عاشقانه به معنای چشمان سیاه و بعضی هم ریشهی آن را به سیاهجامگان یعنی مغهای زرتشتی گره میزنند. از صحبتهای مجری کُرد چنین برمیآید که چند سال پیش در بستنی عوسمان زهر ریخته و صدایش را برای همیشه خراب کردهاند. تصویر جوانیِ عوسمان بر پردهی سفید سِن پخش میشود. ابتدا آواز کبکی نشان داده میشود بعد سیاهچمانه از ته گلوی لرزان عوسمان جای آنرا میگیرد. به گمانم این به آن خاطر است که بگویند آواهای ههورامان از حنجرهی کبک اقتباس شده و یک مقام کوهی و طبیعی است چرا که صدای هر دو از ته لرزان گلو بیرون میآید…گاهی صدای او قطع میشود تا مادر پیرش او را برای دوربین روایت کند. مادر میگوید:گورانی وکلیمهها را ازکودکی، خودم به او یاد دادهام تشویقش کردم بیشتر و بهتر یاد بگیرد. این جمله مرا به ماجرایی از اهالی خودم میبرد که پسری به خواستگاری دختری میرود و پدر دختر با چانهی کجِ غرور میگوید:« نمیدمش، مادر این پسر مورآره…»
سیاهچمانه را از برخی از کارشناسان هنری آنجا سوال میکنم که میگویند: بازماندهی آوایی است که گاتهای زرتشت را با آن میخواندهاند و منطقهی ههورامان هم از واژهی اهورا گرفته شده است. این همان ادعایی است که ما را بر آن داشته بگوییم «هوره» همان آوازی است که اوستا را با آن تلاوت کردهاند و صحت و عدمش را زرتشت میداند و هم عصرانش… حلقهی خواندن ههورامانیها معمولاً آرام شروع میشود و آرام آرام به «چَپله» وصل میشود. چپله یعنی دست زدن و این همان آوازی است که دستزدن چندنفر همراهیاش میکند.
حالا پردهی سِن، دو زن مشکزن را نشان میدهد که تصنیف «هی ها مشکه» را دقیقاً مانند لکیاش اجرا میکنند. با این تفاوت که شعرهای کردیاش را زیاد متوجه نمیشوم. اما باز این نشانگر یکی دیگر از اشتراکات فرهنگی این دو قوم است که شاید روزگاری دست تقدیر، چون سیمره وکشکان، شانههای جغرافیایشان را از هم دورکرده است. موسیقی «هیهامشکه» یکی از انواع موسیقی کارِ دستهجمعی لرستان است که همراه بذرپاشی، هوله، درو، شَن و نمیدانمهای دیگر خواندهاند تا کندی و سنگینی عقربههای خستگی و مرارت را متوجه نشوند. با شعرهایی که از متن سالیان زندگی ایلی برخاستهاند: هیها هیمشکه، هیها هی مشکه/ باریکت کردم چوی تال دشکه… نمونهای از آواهای بومی ژاپنی و آلمانی پخش میشود و دکتر اردلانـ کارشناس موسیقیـ در مورد همریشگی و نزدیکی هوره با آنها حرف میزند و برای اثبات سخنانش قطعه هورهای از عینعلی تیموری از کوهدشت را با آنها همراه میکند که از صدای حماسیاش مو بر تنِ توجهام سیخ میشود. او میگوید: زبانِ موسیقیهای جهان ریشهای مشترک دارند.
تنفسی نیم ساعتی اعلام میشود و دمکردگی سالن را موقت خالی میکنیم. در سالن انتظار دختری سیستانی با پوشش خاص بلوچیاش دوربینها را به سمت خوش چرخانده است. باجامهای بلند که سکههایی شبیه به پولکهای بزرگ زره جنگی بر آن دوخته شده و سربندی از نقره بر روسری سفیدش چفت شده است. میتوان پی برد که پوشش محلی اقوام، بیشباهت با هم نیستند و اقوام ایرانی روزگاری در یک دایرهی فرهنگی مشترک به سر بردهاند. همایش، تمام شده است و شب را در دایرهی ادبیات به بحث نشستهایم.گاهی هم ناشیانهی ناخنهای من بر تنبور میخورد و من و رضا خجسته تصنیفهایی لکی و لری را با رعد و برقهای شدید «رِفتِ» نیمهشب مریوان درهم میآویزیم. راه رفته را آمادهی بازگشت کردهایم اما این بار به توصیهی دوستان تصمیم گرفتهایم از جادهای کوهستانی عبور کنیم که شانه به شانهی سیروان از میان انبوه تنومند بلوطها میگذرد و مریوان را به کامیاران میرساند. ازکنار نقطهی روستایی میگذریم که در ابتدای کوهی بلند جا خوش کرده است. زنی کنار قبرستان به نماز ایستاده است. یکی از همراهان میگوید:« زنهای مناطق ما در ملاءعام نماز نمیخوانند…» جادهی خاکی، خودش را برقامت بلند کوهستان آویخته است و پیچ پیچ بالا میرود. دقیقاً هم قیافهی هراز است اما خاکی. طبق گفتهی یکی از اهالی روستا پس از بیست کیلومتر به آسفالت خواهیم رسید. حالا دقیقاً بر فرق کوهستانی حرکت میکنیم که هنگام رفتن به مریوان چشمانداز سبز و بلند روبهرویمان بود. جاده با دلهره و «رعایت» ارتفاع کوه را پایین میرود و طبیعت یکباره لخت میشود. میگویند گردنهها در تقسیم آب و هوا و پوشش گیاهی دست دارند و اینجا درست برعکس آن سوی گردنه است. با بریدن هر پیچ، رود سیروان بزرگتر میشود و ارتفاع پشتسر، بلندتر. مسئولان جادهسازی اینجا سنگ تمام گذاشتهاند و راه کوهستانی را به روستاهای پشت کوه رساندهاند. چند لودر مقابل سرسختی دیوارهها نعره میزنند و انگار پیروزی انسان بر طبیعت وحشی را عربده میکشند. به یاد مسیرهای پیش پا افتادهی کوهدشت میافتم که اگر با زور کوتاه لودری روبهرو شوند، آسانترین وکوتاهترین راههای ارتباطی زیرپای ماشینها دراز میکشند. جادهی اولاد قباد به کرمانشاه، درب گنبد به روستای کویری یشت و….و اینها همگی فدای مار دوسرِ جادهی خرمآبادـکوهدشت که بیهیچ مانع کوچکی سالهاست مسافران خود را پس نمیدهد.
به همراه صدای دلنشین «مظهر خالقی» همچنان پایین میرویم تا خاطرات دو روز با مریوان را پشت کوههایش جا بگذاریم.
دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۱ در ۱۱:۲۶ ق.ظ
جناب آزادبخت همان زیبایی و لذتی که در سفر مریوان تجربه کردیم در سفرنامه زیبای شما در خاطرم زنده شد همانگونه که با یادآوری سفری قدیمی به طبیعت زیبای شیرز در کوهدشت لحظات گذشته و در گذشته را باز زیستیم. دست مریزاد.
چهارشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۱ در ۱۰:۰۲ ق.ظ
انصافا لذت بردم چون که هم سفرنامه بود هم تحلیل کرده بود و هم مقایسه وهم مارا با خیلی از داشته های فرهنگی لرستان وکردستان آشنا نموده بود.دست مریزاد.
چهارشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۱ در ۱۲:۲۳ ب.ظ
سلام آزادجان یا همان چنگیز عزیز خودمان.ممنون که خواندی ام به امید کردستانی دیگر یا شیرزی دیگر هرچند هر وقت از سفر ده سال پیش شیرز یادمی شه یاد مرتضی عیدی پور آزاردهنده است…
همچنین زنده باشی جناب آزادبخت نازنین از اصفهان.