بعد از وقوع انقلاب کمونیستی در چین، انقلابیون تندرو در طول سالهای دراز تلاش زیادی کردند تا همهی داروندار گذشتهی کشور باستانی چین را لگدمال کنند. افتخارات ملی، پیشینههای فرهنگی، باورهای دینی، انگارهها و اسطورههایی که مردم چین با آنها زندگی میکردند و هزاران سال آنها را جز افتخارات خود میدانستند همه را به شکل و صورتهای مختلف تحریف کردند، تحقیر کردند و به نوعی برای مردم نیست و نابود جلوه دادند! تاریخ چین را دو قطبی کردند: پیش از انقلاب کمونیستی بعد از انقلاب کمونیستی. در واقع ایدئولوژی کمونیستی چین تاریخ پیش از انقلاب را با سیاهنمایی برای مردم چین، تاریک، بیافتخار، تحقیرآمیز جلوه داد این قصهی پرغصه گذشت تا این که بعدها دولتمردان چینی با یک مشکل جدی روبهرو شدند! مشکل این بود که هموطنان چینی هیچ دلبستگی ویژهای به ملیت و هویت خود نداشتند یعنی چیزی به نام غرور ملی به کلی معنی و مفهوم خودرا از دست دادهبود کسی برای سربلندی کشور چین کار نمیکرد و دل نمیسوزاند و در پی آن وجدان کاری نیز بیمعنی شدهبود. روشنفکران کشور چین به سرعت به این اختلال اجتماعی پی بردند به دنبال آن دولتمردان دست از لجبازی با تاریخ گذشتهی کشور خود برداشتند به اشتباهِ سالیان خود اعتراف کردند و به سرعت زمینهی بازآفرینی تاریخ و فرهنگ و باورهای دینی و اسطورههای چینی فراهم کردند. دوباره از اسطورههای چینی افسانهها آفریدند تاریخ را بازسازی کردند و از آن اژدهایی ساختند! سپس آن را به نسل جوان و مردم خود به شکلهای مدرن رسانهای شناساندند بهطوری که امروز با شنیدن نام “چینِ اژدهاوش” قلب هر جوان چینی را به تپش میاندازد اگر چه نمیشود همهی پیشرفت کنونی کشور چین را مدیون این تغییر نگرش دانست اما عاقلان دانند که عشق به هویت فرهنگی و انسجام ملی و درپی آن تلاش همهجانبهی چینیان برای مطرح کردن خود درجهان نوین، یکی از عوامل تأثیرگذار پیشرفت غیر قابل وصف آنان بودهاست.(با اقتباس از مقدمهی کورش کبیر ترجمهی محمد قاضی) هرچند قیاس”معالفارق” است اما این مطلب را داشته باشید و صبرکنید تا برایتان یک قصهی پرغصهی دیگری بیاغازم: سرگرم تدریس کتاب”زبان فارسی دورهی پیشدانشگاهی” و در حال خوانش غزل زیبا و رسا و موسیقایی مرحوم علامه طباطبایی تحت عنوان”مهردلدارها”بودم راستش را بخواهی کاملن در مفهوم و رویکرد عرفانی و زبان غنایی و لحن حماسی شعر غوطهور شده بودم و بچهها نیز با سکوت خود مرا همراهی میکردند تا به این بیت رسیدم که: “جزافسون و افسانه نَبْوَد جهان / که بستند چشم خشایارها ” چشمتان بد نبیند ناگهان یک لحظه حس کردم بمب ترکید و از صدای قهقههی وحشتناک بچهها شیشهی پنجرهها به لرزه درآمد! اول کمی جا خوردم و بعد خودم را پاییدم که: “نکنه مثلن زیب شلوارم پایینه یا خدای نکرده کار ناشرعی ازمن سرزده و خودم نمیدونم” دوباره فکر کردم شاید حادثهای رخ داده و من بیخبرم مثلن کسی از پنجره سرک کشیده و یا چیزهایی از این دست! وقتی پی نگاه بچهها را پاییدم دیدم همه به من خیره شدهاند البته کمی هم از این خندهی هماهنگ خود شرمنده شده بودند. با تعجب از بچهها پرسیدم: “چه خبره بچهها؟” گفتند:”هیچی آقا! یادآقای خَشی افتادیم” معلوم شد منظورشان حمید لولایی در نقش خشایار یا “خشی” شخصیت دلقک مأب سریال طنز شبکهی سوم بوده که قبلن در سیمای ملی پخش شدهبود! باورکنید! باورکنید! برق از سرم پرید! آه سردی کشیدم و نفسم بند آمد! پاهام بیرمق شد آرام بدون حرف خود را کشانکشان به صندلی رساندم و نشستم و هیچ نگفتم و سکوت کردم و بچههای معصوم ماندهبودند که خدایا مگر خنده گناه است! چرا فلانی چنین درهم پیچید و صورتش زرد شد و نشست؟ نمیدانستم از کجا بیاغازم و از کی شکایت کنم و چی بگویم فقط توی دلم به صورت حمید لولایی تف کردم و او را غیر ایرانی خواندم و عهد کردم برای همیشه او را نبخشم که چنین نقشی را پذیرفته بود! این درد وقتی دردناکتر شد که دقیقن در کلاسهای بعدی تکرار شد و بچهها با شنیدن نام “خشایارها” با همان فرکانس شاید هم بیشتر قاه قاه خندیدند. انگار نه انگار خشایارشاه بزرگترین پادشاه با تدبیر ایران و بزرگترین امپراطور جهان و نوهی راستین پادشاه نیکاندیش آزادیخواه، کورش هخامنش ذوالقرنین بودهاست! انگار نه انگار این پادشاه همانی نبوده که دریای مدیترانه را به شلاق بست و ارادهی ایرانیان را برخشم و قهر دریا پیروز گردانید ووو… حالا چنین بیشرمانه نام وی که باید آرایهی نام فرزندان ایرانی قرار بگیرد با بیرحمانهترین شکل مورد هجوم وحشیانه قرار میگیرد. “الوین تافلر” درکتاب شوک آیندهی خود می نویسد:کسی که میخواهد درجهان آینده زندگی کند ناچار است که سه مهارت را بیاموزد: الف: مهارت یادگیری، یعنی شخص باید بتواند همواره خود را در معرض یادگیری قرار بدهد و یاد بگیرد. ب: مهارت پیوندیابی، از آن جایی که جهان فردا جهان کوچ و جابهجایی و مهاجرت است شخص ناچار است جوری خود را آماده سازد که در آن واحد با زیستمحیط خود ارتباطی انسانی برقرارکند. پ:که مورد بحث ما است، قدرت گزینش است: درجهان فردا که دنیای عرضهی فرهنگها، باورها، انگارههای گوناگون به انسان از طریق رسانههای جدید مثل اینترنت یا پایگاههای خبررسانی است شخص باید بتواند گزینههایی را که با سلیقه و فرهنگ و باورهای اصیل او همخوانی دارد انتخاب کند و از آنها بهرهمند شود خوب حالا اگر ما نتوانیم این باورها و سنتها و انگارههای فرهنگیمان را پالایش و بازآفرینی کنیم و به نسل جدیدمان بشناسانیم چگونه میتوانیم چشم داشتهباشیم که فردا بچههایمان به فرهنگ و داشتههای ملی و بومیمان دهن کجی نکنند؟ چگونه میتوانیم چشم داشتهباشیم حداقل این بستهی فرهنگی یکی از گزینههای زندگی آنان باشد؟چگونه میتوانیم چشم داشتهباشیم که بین ما و فرزندانمان دوری و جدایی نیفتد؟ رویکرد هویتگرایی در سیمره و طرح بومیانهها و انگارههای بومی و شخصیتهای تأثیرگذار این جغرافیا و توجه به شعر و موسیقی و ادبیات فولکلور و معرفی شایستهی آنها به جامعهی ایران و مردم این دیار،کاری است قابل احترام و آفرین که برای اندشمندان و”الوالالباب” ارزش ماندگار آن، هماره روشن و آشکار است. یقین دارم آنان که دلی درگروِ پیشرفت این ملک و ملت دارند و کم نیستند و تعدادشان به میلیونها نفر از همهی اقشار جامعه میرسد سپاسگزار این نوع نگرش سیمره به فرهنگ و تاریخ این سرزمینند. امید که این زاویهی نگاه سرمشق نگاههای ستیزهگرایانهی برخی از رسانهها با فرهنگ و تاریخ و حتی بومیانههای این مردم قرار بگیرد! همین دغدغههای نیکو و تاریخی است که سیمره و اهالی سیمره را به تکاپو انداخته که باری که تک تک ما در برابر آن مسؤولیت داریم یکه وتنها بردوش بکشد! بی آن که برکسی منت بگذارد! بی آن که فخر بفروشد! چرا که سیمره برای مردم مینویسد و اگرشعاع تأثیر آن در برابر بعضی رسانههای گلآلود گسترده نیست! مهم نیست! مهم این است که “سیمرهی زلال ما” چون “زال” وقتی که به “سیمرهی گلآلود” میریزد دو نیمش میکند و برای همین است که همیشه پدرم میگوید:”زالْ هاتُ سِمِره بِرْدی”من هماره صدایی واقعی مردم را از حنجرهی زلال سیمره میشنوم. شاعر و روزنامهنگار
مهر ۱۷
