دی ۰۲

شاه‌پور لطفی: « زمستان است. سرها در گریبان است، وگر دست محبت سوی کسی یازی، به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است.»(۱) در میان صحبت سرما و دندان، فاجعه‌ای جیغ می‌کشد. هنوز شیار شیون هول سعادت‌آباد از ذهن شهر پاک نشده‌است که دوباره برق سعادت از سر اهل و عیال خانواده‌ای می‌پرد. دوباره در پایتخت خوش‌خط و خال ایران، در قلب این سرزمین، نارسایی، تنها از شریان و شاه‌رگ حیات مردمان هم‌ایل و تبار من می‌گذرد. «خواب در چشم ترم می‌شکند.»(۲) ”اکبر اکبری” جوانی که چین‌های صورتش بیش‌تر از سی زمستان ندیده‌است با چهار سرعائله‌ی قد و نیم‌قد از دیار برنج‌های «عنبربوی» «سالیان نه چندان دور روستای تنگ داراب» ریکا از توابع بخش مرکزی کوهدشت ساکش را به دوش می‌افکند و با چشمان خیس دختر خردسالش را سیر می‌بوید و می‌بوسد و با نگاهی به آسمان، می‌گوید:« خدایا به امید تو نه به امید خلق روزگار!!!؟» مرد قصه‌ی ما با قلبی مچاله شده از دلواپسی راهی پایتخت می‌شود- راهی که تنها مسیر گریز از درماندگی است برای پیر و جوان این دیار- مرد قصه‌ی ما به جنگ سرنوشت می‌رود به جنگ کندن جان، شکم که گرسنه بماند اثری نمی‌ماند از ایمان. اکبر اکبری در تهران روزهای طاقت‌سوزی را در این سرمای استخوان‌گیر سپری می‌کند. آوارگی می‌کشد هر روز به امید فردایی دیگر. اما گره از کار فروبسته گشوده نمی‌شود، انگار تقدیر تیرهای گز و نیم گز دیگری در چنته دارد، روزها در امتداد هم می‌گذرند اما او موفق به پیداکردن کار نمی‌شود تا این‌که یکی از هم‌ولایتی‌هایش می‌گوید:« فلانی از این زمستان نفرین شده از دل سنگ و دهان شیر هم نان درنمی‌آید بیا برگردیم.» اما نمی‌شود، او به بچه‌هایش قول داده که این زمستان حتماً برایشان لباس گرم بخرد، او حتی کرایه‌ی بازگشتن ندارد. نمی‌شود، او می‌گوید:« به خدا با دستان خالی روی دیدن زن و فرزندانم را ندارم.» زمان به این تلخی ادامه می‌یابد تا این‌که در تاریخ بیست و سوم آذرماه امسال اکبر در شهر غربت بر اثر نارسایی جسمانی محکوم به مرگ می‌شود. پرده‌ی دردناک این تراژدی در این‌جا رو می‌شود. اکبر سه روز است که فوت کرده اما جنازه‌اش بر روی دست مانده. خانواده‌اش آهی در بساط ندارند تا جنازه‌ی سالار غرور شکسته‌ی خانه را سوار یک آمبولانس شیک و گرم کنند و به زادگاهش بیاورند. باورتان بشود مو بر تن ما اهالی سیمره سیخ شد. باورتان بشود بغض گلویمان را فشرد. به دلمان مانده برای یک‌بار هم که شده یک خبر شاد و شنگول برای این مردم بنویسیم اما ظاهراً باید این آرزو را همراه با آرزوهای دیگر به گور ببریم. بدین روی بار سفر بستیم و به روستای تنگ داراب رفتیم. پای صحبت‌های یکی از اقوام مرحوم اکبری نشستیم، باور کنید وجدان هر وجدان‌داری پای بساط حرف‌هایش سنگ‌کوب می‌کرد. پسرعمویش می‌گوید:« اکبر سالیان سال بود که رنج یک بیماری مزمن را به دوش می‌کشید، روی همین حساب با تصمیم کمیسیون پزشکی، مستحق شناخته می‌شود که زیر پوشش کمیته‌ی امداد قرار بگیرد.» میرزا اکبری می‌افزاید:« اما پس از دو سال بدون توجیهی درست و حسابی از زیر چتر حمایت کمیته‌ی امداد خارج می‌شود.» یک جمله‌ی معترضه بگویم: به راستی هم‌قبیله‌ی من، تو با من نسازی و من با تو، جواب خدا را چگونه می‌دهیم- ما تحریریه‌ی سیمره که حسابی احساساتمان مشت و لگد خورده بود. سراغ رئیس کمیته‌ی امداد شهرستان رفتیم و او این‌گونه قضیه را شرح می‌دهد:« مرحوم اکبری تحت پوشش کمیته‌ی امداد بود و طبق نظریه‌ی کمیسیون پزشکی، به صورت موقت می‌توانست تحت پوشش باشد.» یاری ادامه می‌دهد:« وی در تاریخ ۱۱/۱۰/۸۶ از زیر پوشش خارج شد و طبق قانون برای تحت پوشش قرار گرفتن دوباره می‌بایستی یک سال در انتظار بماند.» او می‌گوید:« ما حالا آمادگی داریم تا با هزینه‌ی خود جسد را از تهران به کوهدشت انتقال دهیم و ضمناً در اسرع وقت بازماندگان این مرحوم را زیر پوشش قرار دهیم.» واقعاً ما به او خسته نباشید می‌گوییم. چرا که: -۱ شما خودتان را به زحمت نیندازید یکی از اهالی محل فی‌سبیل‌الله قبول کرده که با وانت‌بار برود و جنازه‌ی مرحوم اکبری را از تهران بیاورد. -۲ در ایران ما همیشه رسم بر این بوده‌است که نوش‌دارو بعد از مرگ سهراب برسد. -۳ قانون در مملکت ما فقط برای آنان که نام و نشانی ندارند تمام و کمال اجرا می‌شود و مو لای درزش نمی‌رود. قُوْت به خوناب جگر می‌خوریم روزی ما در دهن اژدهاست نبض تهی‌دست نگیرد طبیب درد فقیر، ‌ای پسرک، بی‌دواست(۳) متأسفانه ما دیگر عادت کرده‌ایم. سخت سنگ‌دل شده‌ایم دیگر حتی حوادث ده ریشتری هم تکانمان نمی‌دهد. ما در یک روز هفده نفر تکه‌پاره شده را به خاک سپردیم – دیگر هیچ چیز به ما برنمی‌خورد. همه‌چیز به حساب تقدیر خدا واریز می‌شود- و قائله ختم به فراموشی می‌شود- در دیار ما زمان به کندی می‌گذرد زمان در این‌جا با تمام ساعت‌های دنیا فرق دارد. در این‌جا نبض زمین کُند می‌زند. پی‌نویس: (۱) اخوان‌ثالث. (۲)نیما یوشیج (۳) پروین اعتصامی.

نظر دهید