اسفند ۲۸

godarzi.jpg جریده‌ی شریفه‌ی وزین! در پی چاپانیدن مطالبی موهن و توهین‌آمیز، از سوی برخی افراد معلوم‌الحال، از جمله مطلب«سفر به دور بیمارستان… به قیمت مرگ یک انسان»*، خواهشمند است برابر هر قانونی که عشق‌تان کشید جوابیه‌ی کوبنده‌‌ی ذیل را -که مو، لای درزش نمی‌رود- جهت درخشان ساختن افکار و منور نمودن اذهان، در همان صفحه و با همان حروف و با همان کاغذ و با همان مرکب چاپ فرمایید. با تشکر از خودم! *م‌.حلاج(فوق تخصص روکم‌کنی) -۱ الان که علائم حیاتی امکانات، مثل باران بهاری و برف زمستانی از در و دیوار و شکل و ریخت همه می‌بارد، هرکس به فراخور حال و روزگار خود، بی‌اجازه‌ی بزرگ‌ترها با در دست گرفتن قلم شروع می‌کند به قلم زدن، روزنامه‌ها و مطبوعات کوچک و بزرگ را که برای یک مطلب زنده و نبض‌دار و به اصطلاح دندان‌گیری که نگاه می‌کنی، فرشته‌ی زیبا و وجیه‌المنظر (!) چرت و خواب مقابل چشمانت ظاهر می‌شود و تو مستانه و ملنگانه(؟) می‌روی…! (هنوز نیامده زدم به جاده‌‌ی خاکی!). داشتم از امکانات می‌گفتم. باری! به رغم امکانات پیشرفته و استریزه‌ی این دوران، هنوز اما کسانی یافت می‌شوند که سنتی فکر کرده؛ سنتی سخن گفته؛ سنتی قلم‌فرسایی می‌کنند! آخر یکی نیست به این جماعت بگوید: بابا! مُرد آن روزگاری که استعدادها پرپر می‌شد از بی‌‌امکاناتی؛ فوت نمود آن ایامی که هوش‌ها زنده به گور می‌شد از عدم امکانات! حالا که ما از وسایل و ابزار و در یک کلمه امکانات مدرن(؟) بهره‌مند هستیم، دیگر نبش قبر کردن و سخن راندن از مثلاً دریافت پول غیر قانونی به صورت بدوی و مبتدی«زیرمیزی»، یک نوع توهین به آن دسته از افراد شریف و پزشکان متعدد(ببخشید! متعهد)ی است که دیگر به آن شیوه و اسلوب عصر حجری پول غیر قانونی دریافت نمی‌کنند. انکار نمی‌توان کرد که اخذ و دریافت پول به طریق «زیرمیزی» برای خودش دورانی داشت و اجر و قربی! امروز اما شیوه‌ی گرفتن پول خودجوش و غیر دولتی(!؟) از بیمار، به روش جدید و نوین و مدرن و با امکانات عصر حاضر صورت می‌گیرد؛ البته بیماران ترس برشان ندارد و واهمه نکنند و دچار استرس نشوند؛ و گمان نکنند که این آلترنانیو و راه کار(؟!) به فراخور پیچیدگی برخی فناوری‌هاست؛ مثلاً دیجیتالی و الکترونیکی و نانو تکنولوژیست است؛ خیر! حتی می‌گویم ساده‌تر و شسته- رفته‌تر از فرمول گذشته است: رومیزی؛ یعنی از روی میز گرامی! آری! دیگر لازم نیست بیمار عزیز به زحمت بیفتد و دولا شود و کلی این دست و آن دست کند؛ نفس نفس بزند؛ عرق پیشانی‌اش را بسترد! همان‌طور که کنار میز جناب آقا و یا سرکار خانم دکتر ایستاده و یا نشسته، پول نازنین را از روی میز تحویل گیرنده- که همان خودپرداز زنده باشد؛ به دیگر عبارت که همان دکتر معالج باشد-(!) می‌دهد و خلاص! دیگر هیچ نیازی نه به دولت الکترونیکی هست و نه الکتریسیته‌ای!؛ با این کار هر کدام از طرفین به صورت متساوی‌العادلانه(!) به نیت مطلوب خود می‌رسند: بیمار که زود خودش را از شر چرک‌های کف دست(پول سابق!) خلاص کرده؛ در واقع خویشتن را مورد عنایت واسعه‌ی جناب یا سرکار دکتر قرار می‌دهد؛ و دکتر که زود به پول‌ها (آرام جان) رسیده، با اعصابی راحت و وجدانی آسوده و با دست‌هایی بدون ارتعاش- حتی بدون نوبت- به مداوای بیمار دست می‌زند!! -۲ قاعدتاً دفترچه‌ی بیمه‌ی هر بیمار باید اعتبار داشته باشد؛ به ویژه از منظر زیبای «مالی»؛ در غیر این صورت- حتی اگر چشم‌های پزشک، ضعیف باشند و چیزهای ماورایی(!) در مقابل دیدگان مبارکش جلوه‌گری نمایند- دفترچه‌ی فوق‌الموصوف(؟!) از در و یا اگر فصل تابستان باشد و پنجره باز باشد، از پنجره به بیرون پرتاب شده در حالی که نعره‌ی محترم و نهیق مکرم(!) پزشک- که این یکی مثلاً آقاست- بدرقه‌اش می‌کند که: این صدای من است؛ صدای مرا از من می‌شنوی! صدای من مثل بمب اتم است؛ من بمب اتمم!! بعدالتحریر: کندن یک برگ از دفترچه‌ی حتی فاقد اعتبار، نشان از قناعت و زهد آن پزشک است! اکسیری که این روزها به ندرت یافت می‌شود؛ شاید هم«می‌یافت نشود»! باید قدرش را به شدت دانست! بیا تا قدر هم‌دیگر بدانید…! -۳عزیز دل برادر! چرا تنهایی نزد قاضی می‌روی؟ پس این مطب‌ها را برای چه علم کرده‌اند؟ نباید لقمه نانی هم از این طریق فراهم آید؟ و اصولاً وجود هر «دانه»مطب، مؤید و معرف پیشرفت فن و تخصص ظریف پول پارو کردن(ببخشید! مؤید و معرف پیشرفت فن و تخصص پزشکی- دکتری) است! بعدالتحریر ثانی!: ارجاع بیمار به مطب شخصی یکی از آیتم‌های اساسی و زیربنایی در پیشه‌ی پزشکی است که از پیشینه‌ی چندانی برخوردار نمی‌باشد؛ ظاهراً مبدع این نوع خدمت و خدمات رسانی(!) به بیماران، بعضی پزشکان کیاست محور(!) وطنی و خودی بوده‌اند؛ که در همین‌جا از زحمات آنان در این خصوص نهایت تشکر و سپاس‌مندی را داریم!!… -۴ هوچیگری و شلوغ‌بازی امری است ناپسند و به فرمایش آن دکتر زنده‌یاد(!) که لیسانس هم نداشت و سخت شیفته‌ی«نشاط ملی» بود؛ به خاطر یک دستمال ناقابل، قیطریه را به آتش نمی‌کشند، وزارت‌خانه هم این آتش‌بازی را دیده است و دیسیپلین(!) تسامح و تساهل را پیشه گرفته است. ظاهراً در همه‌جا این چهارشنبه سوری(؟!) ریشه دوانیده و برگ و بار و میوه هم داده است! البته میوه‌ای بی‌ترمز و «بی ممنوعه»! این بند فاقد بعدالتحریر می‌باشد! -۵ در پایان اشعار می‌دارد؛ این جانب به عنوان مدعی‌العلوم(شما بخوانید کاسه‌ی از آش داغ‌تر)، پس از آن‌که تیر آهی سوزناک و گرمازا به جانب گردون کج مدار روان می‌نمایم، حق خود می‌دانم تا از تمامی حقوق به خصوص حقوق معنوی و روحی/ مزاجی پایمال شده‌ی قشر محروم و محرومه‌ی«رومیز گیرندگان شریف» (زیر میز گیرندگان شریف سابق) به دفاع جانانه برخیزم؛ و منتشران اکازیپ (ببخشید! اکاذیب) را رأساً و شخصاً آن‌طور که دلم می‌خواهد و میل مبارکانه‌ام(؟) می‌کشد، به سزای عمل خودشان برسانم؛ آن سرش ناپیدا! «سیمره»؛ شماره‌ی ۱۱۰ ستون «صدای سیمره» ۱۵ اسفند ماه ۱۳۸۷ «گر کار فلک به “عدل” سنجیده‌ بُدی…!» شاید بشود گفت«افلاطون» -شاگرد ملوس‌(و نه لوسِ) بقراط حکیم-

ادامه از صفحه‌ی ۳ از نخستین آدم‌های بی‌کاری بود که در باب خیلی چیزها- و عموماً چیزهای پیش پا افتاده که به پول سیاه هم نمی‌ارزیدند!- فکر می‌کرد و باز هم فکر می‌کرد تا به کله‌اش می‌زد و چرت و پرت‌هایی می‌گفت و هی طفلکی، خودش را به در و دیوار می زد، هم خودش را خسته و کلافه می‌کرد و هم در و همسایه‌ها را! یکی از آن خیلی چیزها«عدالت» است. حیوونکی خودش را به آب و آتش می‌زد تا به مردم و به خصوص با نامردمان(:اربابان و حاکمان و پادشاهان و فضانوردان و کسانی که از امکانات اختصاصی دولتی (ببخشید! فضانوردی) کیف و استفاده می‌کردند و…) بقبولاند. مرگ من یک لحظه به عرایض بنده عنایت بفرمایید: عدالت یعنی این‌که هر چیزی سر جای خودش قرار داشته باشد. همین؛ والسلام! آیا این‌که مردمان و نامردمان عصر و قرن مرحوم افلاطون، افلاطون را جزو آدم حساب می‌کردند یا نه دیگر چه برسد به این‌که بخواهند تره‌اش را خرد کنند، نه به ما ربطی دارد و نه به هیچ‌کس دیگر! آدم‌های کنجکاو و به دیگر عبارت آدم‌های فضول می‌توانند چند هزار سال قبل عقب‌گرد کنند و از ته و توی قضیه سر دربیاورند، بلکه چیز دندان‌گیری دستگیرشان بشود و از این طریق خودشان را تخلیه کنند! و چنان‌چه ۶ ماهه به دنیا آمده باشند می‌توانند به سایت اینترنتی « دبلیو دبلیو دبلیو دات افی جون دات کام‌کام» مراجعه کنند. به هر روی؛ از آن‌جایی که تعریف افلاطون از اولین تعریف‌ها بود که در کتاب‌های درسی هم آمده بود و معلم‌ها نیز کتاب را روخوانی می‌کردند و ما مثل بچه‌ی آدم، سراپا گوش می‌شدیم بی‌آن‌که چیزی بفهمیم و معلم‌ها هم سراپا تبدیل می‌شدند به آقای مطالعه؛ در نتیجه سخن افلاطون مانند نقش‌برجسته‌های بی‌ستون و با ستون و چند ستون و ستون‌های بتنی و ستون‌های پنجمی، در ذهنمان نقش بست تا به الان که برنج کوپنی اروگوئه‌ای و هندی می‌خوریم و مرغ برزیلی و ایرونی! و گوشت کانادایی و آلاسکایی و چیپس چینی و روسی و پفک ترکیه‌ای و بلغاری……! شاید تعریف زنده‌یاد افلاطون از عدالت تعریف جامعی نباشد ولی به هر حال پذیرفتنی است در واقع حداقل برای این قلم پذیرفتنی بود تا همین چند ثانیه پیش که خواندم‌«فاطمه رجبی همسر سخنگوی دولت‌(غلام‌حسین الهام): [محمد] خاتمی [رئیس‌جمهور سابق] ارزش ترور توسط مؤمنان را ندارد، ارزش خاتمی کم‌تر از آن است که ترور شود و یا اعدام انقلابی…. خاتمی، مهره‌ی سوخته‌ی آمریکاست.» و چون چنین خواندم با احترامات فائقه چند تا حرف بد بد نثار روح افلاطون که حتی شطرنج و تخته‌نرد هم بلد نبود! – تقدیم نمودم و پیش خودم- نه در دل و زمزمه و واگویه و زیر لب و غرغر و مانند آن (که به هر حال دیوار موش دارد و … الخ!)- فکر کردم که اگر زبانم لال، رویم به دیوار، از زبان یک عنصر غیر مؤمن! و دشمن عدالت، خیلی نازک‌تر از افاضات مشهوره‌ی بالا که از لسان گرامی همسر مکرمه و محترمه‌ی سخنگوی دولت عدالت‌محور، به مثلاً آبدارچی محترم وزارت‌خانه‌ای گفته می‌شد و در رسانه‌های جمعی هم منعکس می‌گشت، چی می‌شد؟ (چه ترافیک، چه می‌شد، ی شد؟!) ترنادو، سونامی، زلزله، صاعقه… یا به عبارت شفاف‌تر: تهدید، تحریم، تبعید، حبس… البته دلیل این بی‌اعتقادی به عدالت افلاطون و شاید تردید به دیگر عدالت‌ها، مشاهده‌ی بدون برفک و پارازیت یک بام و دو هواست و مصون بودن کامل و صد در صدی عده‌ای که اصولتاً؟ هر چه دلشان بخواهد با صدای رفیع می‌گویند و کسی نیست- و از جمله مدعی‌العمومی- که بگوید بالای چشم مهوش‌آسای جماعت فراقانون، ابروی کمانی و هلالی از آسیب‌پذیری غیر قابل انکار سایر مردم که نمی‌توانند چسان چانه و مصونانه؟ تازیانه‌‌ی فحش و دشنام را بر گرده‌ی این و آن فرود آورند…. اما نباید چندان هم احساس ناامیدی کرد، لااقل می‌توان ایده و خیال خیام را یواشکی زمزمه کرد، آن‌جا که گفته است: گر کار فلک به عدل سنجیده بدی احوال فلک جمله پسندیده بدی ور عدل بدی به کارها در گردون کی خاطر اهل فضل رنجیده بدی خواستم یادداشتم را دنبال کنم و ادعای افلاطون را پی بگیرم با این پرسش که: چرا برخی سر جای خودشان قرار(و مدار) ندارند و فراتر از جایگاه خود- به قول امروزی‌ها- فرافکنی می‌کنند……؟ که یک حس غیبی و ماورایی!! نهیبم زد و به یادم آورد که در آسمان بخت بعضی از سرکار خانم‌ها دو الی چند خورشید شغل و خدمت‌گزاری نورافشانی می‌کند، و یه‌هویی! دیدم که نه افلاطون فیلسوف درست گفته و نه خیام حکیم راست! و با این «دیدم»، استدلال کردم که لابد افلاطون طفلک خمار بوده و حتماً خیام بیچاره نشئه! سیمره شماره‌ی ۱۱۰ ستون نه‌طنز، ۱۵ اسفند ۸۷

نظر دهید