اسفند ۲۸

gudarziyan.jpgعلی گودرزیان: پیش‌درآمد در خصوص اصلاح‌طلبی و اصلاح‌طلب مطالب زیادی قلمی شده است اگر چه ازآن زمان بی‌آغازکه هابیل و قابیل در محضرحق به مجادله پرداختند بحث اصلاح‌طلبی آغاز شده‌است اما صاحب‌نظران تاریخ اصلاح‌طلبی را به مکتب اعتراض مارتین لوتر(پروتست)نسبت می‌دهند در مسیر این فرآیند صدها هزار قتل و خون‌ریزی صورت گرفت هزاران انسان بی‌گناه تنها به جرم این‌که به سیطره کلیسای کاتولیک زمان معترض بودند نابود و سر به نیست شدند این آسیا گشت و گشت تا روز به روز اکثریتی تمامیت‌خواه و خودکامه که راه هرگونه نوجویی و نواندیشی را از بشریت گرفته بود مغلوب اقلیتی نواندیش و بهبودخواه شد و سال‌ها گذشت آتش این اعتراض تاریخ‌ساز، دامن دنیا را هم فرا گرفت تا این‌که در دوران قاجاریه پادشاه ایران با سفر به آن سوی مرزهای ایران فاصله بین جامعه‌ی ایران و اجتماع آن سوی آب‌ها را به چشم خود دید و خود معترض اوضاع عقب مانده‌ی ساخته‌ی خود شد روزها گذشت با درایت امیرکبیرها دستور تأسیس مدرسه‌ی دارالفنون که به طغرای نیک‌بختی پادشاه وقت آراسته بود داده شد و عملاً زنگ «اصلاحات» در ایران به صدا درآمد. مردان زیادی در این راه کشته شدند، رگشان زدند، خانه‌نشین شدند، دهانشان دوختند، خونشان بر سنگ‌فرش خیابان‌های تهران، آذربایجان، گیلان، لرستان و… ریخته شد تا به انقلاب اسلامی رسیدیم و به دوم خرداد۷۶! من در این مقاله فارغ از همه‌ی این فراز و نشیب‌ها در نظر دارم بسیار گزیده، به دو ویژگی برجسته‌ی «اصلاح‌طلب» بپردازم و بس! دوم خرداد ۷۶ مثل یک بهمن فرو ریخت. پیامد آن چنان سنگین و قابل توجه بود که تعبیر به حماسه شد این برای اولین‌بار بود که به یک حرکت سیاسی عنوان «حماسه» داده شد ما در تاریخ انقلاب حماسه‌ی فتح خرمشهر را داشتیم که در عرصه‌ی «نظامی» خیلی هم مسمی بود اما در عرصه‌ی سیاسی عنوان حماسه برای دوم خرداد خود حکایتگر عظمت و شکوه حرکت سیاسی مردم ایران تلقی شد، بگذریم! که بعد از آن عادتی شدیم و برای هر حضور حداقلی مردم عنوان حماسه دادیم اما با همه‌ی این‌ها دوم خرداد ۷۶، ببخشید! «حماسه‌ی دوم خرداد ۷۶» برای تاریخ‌نویسان یک مقطع تاریخی است مثل ۲۰ شهریور، ۲۸ مرداد، ۱۵ خرداد، ۱۷شهریور و…که هر کدام از این روزها مجموعه‌ای از خاطرات تلخ و شیرین ملت ایران را در سینه خود دارند! از خودم می‌گفتم، مثل همین حالا سرم به کار خودم بود و چندان شاخص نبودم فقط در موضع‌گیری‌های سیاسی همیشه از نیروهای خط امامی دفاع می‌کردم همین باعث شده بود پیش برو بچه‌های اهالی سیاست جز جناح چپ به حساب بیایم بیش‌تر نیروهای موسوم به خط امام را می‌شناختم راستش را بخواهید بیزاری از ریا و تزویر و رفتارهای مقدس مأبانه‌ی برخی از نیروهای موسوم به راست بیش‌تر مرا به «نیروهای خط امامی» نزدیک کرده بود و از نظر تئوری چندان پخته نبودم شخصیت‌های لیدر چپ را می‌شناختم، با روزنامه‌ی «سلام» بزرگ شده بودم «عباس عبدی» و مناظره‌ی او با سر دبیر روزنامه‌ی رسالت را خوب می‌شناختم و می‌خواندم. در حوادث و اتفاقات همواره منتظر اعلام موضع آقایان خوینی‌ها، بهزاد نبوی، کروبی و محتشمی بودم مواضع ایشان را با مواضع رهبری تطبیق می‌دادم هفته‌نامه مبین ارگان سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را هر هفته ملاحظه می‌کردم اما با همه‌ی این‌ها فکر می‌کردم سیاستمدار نیستم الهه‌ی شعر هم گاه گاه قرار از دل بی‌قرارم می‌ربود در دنیای شعر و شاعری چیزهایی هست که در عالم سیاست نیست با این حال دعا می‌کنم که هیچ شاعری بی شعور سیاسی مباد! در جریان انتخابات دور ششم ریاست جمهوری به آقای هاشمی رأی ندادم، تقویم ورق خورد، دوم خرداد ۷۶ خودم را به عنوان یک فعال سیاسی پیروز میدان احساس کردم، حالا دیگر من یک چپ رادیکال بودم می‌خواستم سر به تن همه‌ی نیروهای راستی نباشد! از همه‌ی آن‌ها بدم می‌آمد! در تصور خودم آن‌ها را آدم‌هایی نابخشودنی می‌دانستم، فکر می‌کردم عامل تمام بدبختی‌ها و عقب ماندگی‌های حقوق مردم ایران به ویژه لرستان به کارکرد آن‌ها بر می‌گردد. همه‌ی راست‌ها را در حجه‌الاسلام رفسنجانی خلاصه می‌کردم به همین جهت وقتی شنیدم رفسنجانی در انتخابات مجلس ششم نفر سی‌ام شده‌است از خوشحالی اشک ریختم خلاصه با خودم فکر می‌کردم دوستان چپم در آینده‌ای نه چندان دور ایران را ایرانستان خواهند کرد! هر استانداری که منصوب می‌شد، هر فرمانداری که معارفه می‌گردید، چراغ امید مرا به اصلاح وضعیت موجود جامعه فروزان می‌کرد به تمام تصمیمات دولت خاتمی که هنوز به دولت اصلاحات موسوم نشده بود احترام می‌کردم همه‌ی کارگزاران دولت قبلی را بی‌کفایت می‌دانستم بر این باور بودم که هر چه سریع‌تر باید برکنار شوند و مدیران و کارگزاران چپی یا خط امامی جایگزین آنان شود روزگاری بر این منوال گذشت مجلس پنجم جای خود را به مجلس ششم داد بدون دغدغه مدیران دولت خاتمی بر صندلی‌ها نشستند خیلی طول نکشید مدیران دو آتشه «ملاحظه کار» شدند و بیش از آن‌که در اندیشه کار و تلاش و اصلاح امور برآیند تسلیم هیاهوی «محافظه کاران» شدند و چیزی نمانده بود که محافظه کار شوند و البته که در آخر کار هم طرفدار وضعیت موجود شدند و به نوعی «محافظه کاری» تن دادند بنابراین به سادگی بر صندلی‌های خود لم زدند و چنان رودخانه‌ای که از فرازی فرود آمده باشد و در بستر آرامی جریان یابد بی خروش و بی صدا به روزمرگی پرداختند (حداقل در این استان خراب شده‌ی ما) و من نیز وقتی متوجه شدم که آدم‌ها عوض شدند، مدیران جدید منصوب شدند اما بسیاری از مطالبات مردم هنوز روی دست مانده بود نا امیدانه به باورهای خود شک کردم و در خود فرورفتم تا این لحظه چپ بودم «چپی» که با «راست» هیچ تفاوتی نداشت! هر دو می‌خواستند سر به تن رقیب نباشد! هر دو می‌خواستند تا به هر شکل و به هر قیمت به قدرت برسند و دیگری را خانه‌نشین کنند، هر دو قدرت را برای منافع خود و گروه خود می‌خواستند هر دو سیاست را به معنای رقیب‌کشی تعریف می‌کردند منافع عمومی برای هر دو دستاویزی بیش نبود ! و… اما من هر چه خود را سبک و سنگین کردم دیدم نمی‌توانم این باشم که هستم، من باید چیز دیگری باشم، شعار «اصلاح طلبی» بد جوری نظرم را جلب نموده بود! اصلاح‌طلبی یک شعار بود. شعار یعنی این که نیست و باید باشد من ذره ذره اصلاح‌طلب شدم بعدها دیدم آقای خاتمی گفت: «اصلاح طلبی یک پروژه نیست یک پروسه است» یعنی اصلاح‌طلبی فرآیند محور است آدم نمی‌تواند شب بخوابد فردا اصلاح‌طلب شود«ابر و باد و مه و خورشید و فلک» باید در کار آدمی باشد تا در او تغییری اساسی ایجاد شود شما ممکن است در طول چند هفته تمام دستگاه‌های کارخانه‌ی ایران خودرو را عوض کنید تا به جای «پیکان»، «ال۹۰»تولید کنید اما نمی‌توانید شب «چه گوارا» بخوابید و فردا«خاتمی» بیدار شوید! بعدها در کتاب دانش‌نامه‌ی سیاسی داریوش آشوری خواندم که: اصلاح‌طلبی یا بهبود خواهی هواداری از سیاست تغییر زندگی اجتماعی یا اقتصادی یا سیاسی اما با روش‌های ملایم و بدون شتاب است و بهبودخواه یا اصلاح‌طلب میدان‌داری است که یک سوی آن ارتجاع و محافظه‌کاری و یک روی دیگر آن انقلاب‌خواهی است. (دانش‌نامه سیاسی، داریوش آشوری، زیرعنوان بهبودخواهی) پذیرفتم اما حالا فکر می‌کنم این تعریف کارکردی سیاسی دارد و اصلاح‌طلبی خیلی گسترده‌تر از این تعریف است. من در این مقاله می‌خواهم مسئله‌ای طرح کنم و آن این است که خاستگاه اصلاح‌طلبی در حوزه‌ی سیاسی، اصلاح‌طلبی در حوزه تربیت انسان است. به همین جهت خارج از تحلیل‌های دامنه‌دار باور دارم اصلاح‌طلب کسی است که حداقل دو مشخصه یا ویژگی عمده دارد: الف: نواندیشی در حوزه فردی: اصلاح‌طلب یا بهبودخواه قبل از این‌که به جامعه بپردازد باید به خویش بپردازد و خویشتن خویش را مورد نقد و بررسی قرار داده و یک بار دیگر تمام باورها و انگاره ها و رفتارهای خود را پیرایش و ویرایش نماید. جهان امروز جهانی متفاوت با باورهایی متفاوت، جدید و نا آزموده‌است. ما آدم‌ها که اراده کرده‌ایم در این جهان نفس بکشیم، بازیگر باشیم و خود را در ساختار آن مشارکت دهیم ضرورت دارد به درک درستی از آن برسیم در این جهان دمکراتیک، که پایه و اساس آن بر دانایی بنا شده‌است،«دانایی» ویژگی مهم آن است. در یک جامعه دمکراتیک رفتارها و مناسبات حقیقی و حقوقی فرد با فرد، فرد با جامعه، جامعه با فرد، فرد با دولت، دولت با فرد، دولت با جامعه، جامعه با دولت همه بر اساس اصل احترام متقابل صورت می‌پذیرد و مهم‌ترین اصل خدشه ناپذیر آن -که خط قرمز آحاد ملت است- رعایت «حقوق بشر» یا به تعبیر قرآن همان رعایت«حق الناس» است هر مدعی اصلاح‌طلبی که این واقعیت‌ها را درک نکرده و خود را برای تغییر در نوع نگاه و نگرش «ارباب و رعیتی» آماده نکرده‌است در حوزه‌ی سیاسی معامله‌گری است که منفعت فردی و گروهی خود را می‌طلبد و بس! قطعاً چنین شخصی نتوانسته است خویشتن خویش را آگاه سازد تا از خوی فرعونی دست بکشد و حق و حقوق مخالف خود را به رسمیت شناسد. و این شخص با این نگاه قرون وسطایی خود عامل خرابی ویرانگری است.«میشل فوکو» در مقاله‌ای که توسط یک نویسنده‌ی عرب تحت عنوان«الراعی والرعیه» ترجمه شده‌است در بخشی که به سامان سیاسی در شرق قدیم پرداخته است می‌نویسد:«اغلب متون سیاسی در شرق، رئیس حکومت را شبان مراقب گله و رمه دانسته‌اند.» به نظر فوکو:«شیوه‌ی تصور از حاکم به عنوان شبان و رعیتِ رمه‌ای از گوسفندان نر و ماده، در تاریخ و اندیشه‌ی سیاسی شرق، نتایج مهمی در زندگی سیاسی این مردم داشته‌است از جمله این نتایج ایجاد ذهنیت دوگانه از روابط بین حاکم و رعیت است که در یک سوی آن گله‌ای کثیر از انسان‌های کم‌خرد و رمه‌ای ناتوان از تدبیر، و در سمت دیگر حاکمِ مدبر و هوشمندی که فقط صورت انسانی دارد اما بسیار فراتر از انسان و گویی از جنس دیگر است، رعیت محکوم به اطاعت و راعی یا چوپان محفوظ به هاله‌ای از قداست و الوهیت است، رعیت طبعاً متکثر و راعی به ضرورت واحد است» (خاتمی چه می‌گوید، مسعود لعلی ۷۸، ص۷۶) شما قضاوت کنید کسی که هنوز خمیرمایه‌ی فکری او ازچنین قصه و حکایتی برآمده‌است و به چنین فلسفه‌ای باور دارد و هنوز معتقد به نظام حقوق شهروندی نیست چه‌طور می‌تواند اصلاح‌طلب باشد اگر چه فریاد بهبودخواهی او در عرصه‌ی بیرونی گوش فلک را کرکند. رسیدن به درک درستی از مناسبات و رفتارهای انسانی زمان‌بر است همان‌گونه که پیش از این اشاره شد این تغییرات فرآیندی است نباید فراموش کنیم که ما بزرگ شده‌ی یک جامعه ایلی و عشایری هستیم حدود ۱۰۰ سال پیش هفتاد درصد جامعه ایران ساختاری روستایی داشته‌‌است و چه بپذیریم و چه نپذیریم هنوز انگاره‌ها و باورهای یک جامعه‌ی ایلی و قبیله‌ای در پوست و استخوانمان و حتی در ناخودآگاه ذهنمان ماسیده است نگاه آمرانه‌ی مردان به کودکان، زنان و مردم زیر دست و هم‌چنین داشتن مناسبات اجتماعی نابرابر، رفتارهای خشن و غیر متمدن با زیست محیط چیزی نیست که به سادگی و به آسانی از انحنای روح و حتی ناخودآگاه ما ریشه‌کن شود. خیلی دور نمی‌روم بعد از دوم خرداد ۷۶ بسیاری از مدعیان اصلاح‌طلبی هنگامی که سکان های مدیریت کشور(به ویژه استان لرستان) را به دست گرفتند خوی کدخداها، خوانین و اربابان قدرت را در خود بیدار نمودند و در تصمیم‌گیری و تصمیم‌سازی‌ها، مردم را به عنوان خاستگاه واقعی قدرت، فراموش و به عقل فردی خود تکیه کردند شعارهایی مثل «کرامت ارباب رجوع» باز مثل همیشه در حد شعار سترون ماند! هرچند با همه‌ی این‌ها عملکرد دولت اصلاحات هرگز قابل مقایسه با دولت عدالت محور کنونی نیست و در حقیقت هیچ انسان منصفی به خود اجازه نمی‌دهد که حتی در صدد مقایسه برآید زیرا نزد باورمندان حق بین و منتقدان اندیشه محور تا کنون دولت اصلاحات خاتمی شاه بیت غزل نظام سی‌ساله جمهوری اسلامی ایران محسوب می‌شود. ب: تشکل‌گرایی و پذیرش فرهنگ «تحزب» یکی دیگر از ویژگی‌های اصلاح‌طلب واقعی پذیرش فرهنگ تحزب است بهبود خواه یا اصلاح‌طلب، به این نکته آگاه است که جامعه‌ی آرمانی او جامعه‌ای «متشکل» است یعنی جامعه‌ای که هر انسانی به عنوان عضوی از پیکره‌ی اجتماع متمدن خود می‌تواند در قالب یک حزب سیاسی، سندیکا، انجمن صنفی،تشکل… با حکومت در ارتباط باشد و حقوق خود را از حکومت مطالبه کند هم‌چنین حکومت هم می‌تواند از همان طریق او را مجاب کند تا به وظایف خود در قبال حکومت عمل نماید(جامعه‌ی مدنی) در دولت اصلاحات برخی از مدیران اصلاح‌طلب، نه تنها عملاً عضو هیچ‌کدام از تشکل‌های حزبی نبودند بلکه با حزب و تشکل‌ها میانه‌ی خوبی نداشتند و همواره با چشم حقارت به فعالین سیاسی عضو احزاب اصلاح‌طلب نگاه می‌کردند اگر چه برخی هم به خاطر منفعت‌های زودگذر شخصی فرم عضویت احزاب را تکمیل نمودند اما چون فرهنگ حزبی در نهاد آن‌ها نهادینه نشده بود نادانسته ادای مدیران آنارشی و قانون گریز را در می‌آوردند. به هر جهت فردی که به کارکرد احزاب باور ندارد و ارزش‌های فرهنگ حزبی را در درون خود نپذیرفته است عملکردهای«دیگر خواهانه» و «مشارکت جویانه» نخواهد داشت و خود به‌خود بر تصمیمات فردی و امنیت‌های شخصی تکیه می‌کند چنین شخصی حزب و تشکل را از آن جهت که نظاره‌گر اویند و ممکن است بر تصمیمات و اعمال نظر شخصی او «آن قلت» داشته باشد مزاحم خود می‌داند. باز خیلی دور نمی‌روم بعد از دوم خرداد احزاب اصلاح‌طلب شروع به عضوگیری نمودند خیلی‌ها فرم عضویت احزاب را تکمیل کردند اما از آن جایی که این حرکت‌ها از روی مسؤولیت‌پذیری شخص در قبال جامعه نبود با اولین انتخابات همان افراد مواضع «طایفه» را بر مواضع حزب خود ترجیح دادند و بی آن‌که ذره‌ای دغدغه‌ی کار غیرمدنی خود داشته باشند حزب خود را به امان خدا رها کردند و دنبال «عشیره و قبیله» رفتند هر چند این مبحث نیازمند قلمی کردن صفحات زیادی است اما نکته‌ای که مربوط به بحث ما می‌شود این است که هنوز گرایش ما به «تحزب» آگاهانه و بر خواسته از تعهد و مسؤولیت‌پذیری تاریخی‌مان نیست و حتی به جرئت می‌توانم بگویم همین حرکت نشانه‌ای است تا دیگران جامعه‌ی ما را جامعه‌ای اندیشه‌ورز ندانند با این قیاس که خاستگاه احزاب «تفکر و اندیشه» و خاستگاه طایفه‌گرایی «نژاد و تخمه» است. یک اصلاح‌طلب واقعی بدون شک دارای منشی اندیشه‌ورز و فکری است تا این که به دنبال منشی نژاد محور و تخمی باشد. لازم به یادآوری است که نقطه‌ی مقابل جامعه متشکل جامعه‌ی پوپولسیتی است جامعه‌ای کانالیزه نشده! جامعه‌ای که درآن «تحزب‌گرایی» یک توطئه محسوب می‌شود و افتخار دولت آن است که نماینده‌ی هیچ حزبی نیست و از هیچ حزبی تأثیر نمی‌پذیرد فعالیت افراد در تشکل‌ها و انجمن‌های صنفی نوعی جرم تلقی می‌شود. در چنین جامعه‌ای مردم با یک سوت قطار می‌شوند تنها یک صدا در آن شنیده می‌شود که ممکن است آن صدا، صدای یک باند یا صدای حکومت یا دولت مرکزی باشد. این بحث دامنه داری است که بنا دارم در فرصتی دیگر به آن بپردازم.

نظر دهید