ابو طالب آدینهوند: بخش دوم: درهم تنیدگی حماسه و تراژدی پردهی آغازین: سیاوش بعد از ماجرای سودابه دیگر به حضور در دربار علاقهمند نیست «شاهزاده بودایی» گشته است، از شاهزادگی بریده. اما برای گریز از دربار به کجا میگریزد؟ و آیا مسیریابی او درست بود؟ پاسخ را در ادامهی ماجرا خواهیم یافت. سیاوش برای مقابله با تورانیان به میدان نبرد گام مینهد. او پیروز میشود و در حال پیروزی طرح صلح میریزد و این نشان از بزرگواری اوست چرا که معمولاً معادله برعکس است و پیروزمندان به ادامهی گردنکشی میپردازند ولی سیاوش ستیزهجو نبود، او صرفاً از سرزمینش دفاع کرده بود، نه خوی تجاوز و تهاجم داشت و نه ماجراجو بود. او از افراسیاب ضمانت میخواست و به او پیغام رسانده بود که « به کینه نبندم کمر بر میان» افراسیاب جهت اطمینان سیاوش، گروگان میفرستد، ماجرا که به گوش کیکاووس میرسد، با صلح مخالفت میکند و دستوری با تحکیم و غیظ به سیاوش میدهد که هم صلح نکند و هم گروگانها را به قتل برساند. آری صلح، گفتمان خردمندان است ولی مستبدی چون کیکاووس که نه به آیین داد است و نه خرد چگونه جان آدمیان برایش مهم باشد او خیرهسرتر از آن است که به استراتژی صلح معتقد باشد. استراتژی او خونریزی است و دشمنپروری. نادانی و بلاهت او دیگر در اوج است؛ علاوه بر مخالفت با صلح ضمانتهایی را که هنجارهای پذیرفتهاند، دیوانهوار میخواهد زیر پا بگذارد و این فرمان او خلاف قاعدههای عمومی هستیاند. سیاوش تسلیم خودرأیی و یکهتازی کیکاووس نمیشود و به قانون او تن نمیدهد چرا که به تعبیر زرتشت التزام به «هنجارهای هستی» برای او اهمیت دارد. ارتش «رایش سوم» نازیها نیز به صورت قانونی و به فرمان هیتلر انسان میکشتند. آیا ما آن را چیزی جز جنایت علیه بشریت در رنج میخوانیم؟ از اینرو سیاوش نه بیگناه میکشد و نه پیمان میشکند و نه برای کشورگشایی ارجی قایل است و حتی حاضر است به خاطر پاسداری از صلح و رعایت حقوق گروگانها از شاهی آینده خود بر ملک ایران بگذرد تا برای همیشه در تاریخ، سپیدجامه بماند. عجبا از این همه فرزانگی ابدی حکیم توس و از این پردازشهای جهان شمولش. اسطوره تا این جا پیروز اهورایی نبرد با اهریمن است ولی از این به بعد آغاز یک تراژدی است و البته شکوه فهم و هوشیاری تاریخی حکیم فرزانهی توس. پردهی پسین: سیاوش بعد از آنکه دستورات پر غیظ و تهدیدآمیز پدر را اجرا نمیکند به فکر فرومیرود. هراس از گرفتار شدن مجدد در دام خودکامگی دربار کیکاووس، فکر پناهندگی سیاسی را در ذهن او برجسته میکند. او آهنگ هجرت میکند ولی چرا این «بودای» بریده از شاهزادگی پناهندهی خصم تاریخی ایرانیان میشود که از قضا خود او خودکامهی دیگریست. سیاوش نخبهی ایرانی از کشور میگریزد و سرزمین ایران از «مغز» او بیبهره میماند. «سیاوش به تورانزمین دل نهاد از ایران نگردد دگر هیچ یاد» به تعبیر امروزی آیا این خطای استراتژیک نبود؟ آیا تنها راه نپیوستن به دربار خودکامهی ایران هجرت از ایران است آن هم به دربار خودکامهای دیگر؟ افراسیاب و ملتش برای ورود نخبهی ایرانی، جشن میگیرند و سیاوش با جریره دختر«پیران» که از خردمندان تورانی بود، ازدواج میکند و بعد با فرنگیس دختر افراسیاب نیز پیوند میخورد. اندکاندک حسدها و بددلیها شروع شد و گرسیوز که نماد بددلی است در این ماجرای تاریخی نقشآفرین میشود. قدرت «گرانیگاه» حسدورزی، کین و بددلی است. افراسیاب به سیاوش محبت میکند. سیاوش گرچه خداوندگار حفظ ارزشها و هنجارهای اصیل بشری است ولی پیچیدگی معادلات موجود در سیاستبازی مبتنی بر بیاخلاقی را خوب نمیداند. پیشاروی سیاوش هفتخوانی است در حالی که او به وسعت بدی اهرمن آگاه نیست؛ دسیسههای گرسیوز علیه سیاوش شروع میشود و بر روند جریانات تأثیر میگذارد. گرسیوز افراسیاب را نگران قدرت آیندهاش میکند و البته بر سیاوش نیز دروغ میبندد. هیولای استبداد، سیاوش را محاصره میکند و سیاوش در مقابل سپاه افراسیاب بیمقاومت به استقبال مجازات میرود به خاطر گناهی که هرگز انجام ندادهبود. بهرهی سخن: فردوسی شاهنامه را برای آن نسروده است که ما آن را نخوانیم و یا بخوانیم و یا فقط از گرز رستم نیرومند شویم بلکه فردوسی در شاهنامه بخشی از بغضهای فروخفتهی تاریخی ملتها را سرودهاست و با خردمندی حیرتآورش ما را از بسیاری رازها آگاه ساخته است. او در داستان سیاوش تصویری از مقابله قهرمانان پاکطینت با خوی استبدادی و همچنین خوی هوس و حرص مستقر در دربار ارایه میدهد که سیاوش به خوبی از پس حل مسئله برمیآید و به اصول شرافت پایبند میماند و گناهکار را نیز میبخشد. علاوه بر این، استراتژی صلح او و نیز پای ننهادنش بر هنجارهای اصیل پذیرفته شده قابل بهرهمندی است ولی او شناسایی از استبداد و خوی دربار را چراغ راه آینده قرار نمیدهد و با رفتن به دربار افراسیاب دست به انتخابی اشتباه میزند و با تراژدی حضور در توران نیز بقیه ماجرا خلق میگردد و البته این بدین معنا نیست که همهی رفتنها و هجرتها خطا بوده بلکه بعضاً مفید بودهاند ولیکن رفتن به درباری که اعتمادی به آن نیست و سابقهی منفی در اذهان دارد بیشتر شبیه خودکشی میماند و از این جهت بیشتر از آنکه استبداد در حذف سیاوش مقصر باشد خطاهای اویند که هستی و بودن او را متوقف میکند. انسانها محقند که مکان زیست و شیوهی زیست خود را آزادانه انتخاب کنند. این یک اصل اساسی است ولی در اینجا سؤالاتی دربارهی سیاوش قابل طرح است. راستی سیاوش چرا با وجود نخبگی و آزادمنشی بیدغدغهی اجتماع راه خود را میگیرد؟ مگر رستم او را بیهوده پرورده بود؟ و دیگر اینکه چرا این انتخاب سیاوش اینقدر بیربط با گذشتهی اوست که بریدن از خوی درباری و نیز خودکامگیست؟ کار قهرمانتراژدی با آن سابقهی پیشین در روز مرگ خونینش به کار دکتر حشمت در جریان نهضت جنگل میمانست که در اثر یک اشتباه بیگناه کشته شد. نگارش را با سخنی پر مغز از دکتر مصطفی رحیمی که بینش این نوشته محصول تفکر اوست زینت میدهم. «تراژدی بر دامهای راه نور میتاباند تا ما در آنها نیفتیم و از سرنوشت افتادگان در دام پند بگیریم» و از آنجا که برای ساختن ایران، ما فرزندان فردوسی باید همت و استواری کنیم امید آن است که در دیالکتیکی پنداری، کرداری «ما باید ایران را بسازیم» را محور دغدغههای خود کنیم. سخن را با تعبیری از دکتر سوسن شریعتی به پایان میبرم که چه نیک میگوید:« نرو، بمان، بساز و تغییر ده»
تیر ۱۲
