شهریور ۲۱

m۰raba.jpgمنصور یگانه:شاعر مربع‌ها را از بیست سالگی‌اش از طریق روزنامه‌ی توفیق می‌شناسم. من خواننده‌ی حرفه‌ای و همیشگی توفیق بودم و فریدزاده آن زمان سه سال بود با نام مستعار «مهران» و یک دو نام دیگر، در کنار نام‌آوران طنز و فکاهی در آن نشریه‌ی بی نظیر و بی رقیب، می‌نوشت همیشه هم نام بروجرد در امضایش بود به این صورت:«بروجرد-مهران» سال ۱۳۵۰ بود که عکسش کنار بزرگان طنز به عنوان هم‌کار دایمی توفیق در شماره‌‌ی نوروزی چاپ شد: یک جوان سفید روی مو طلایی ۲۰ ساله! پیدایش کردم. هفت سال بزرگ‌تر از او بودم اما دوست شدیم و دیدم در نشریات دیگری هم شعر و قصه می‌نویسد و باز با نام مستعار و با برنامه‌ی فرهنگ مردم رادیو ایران که شادروان استاد «انجوی شیرازی» تهیه و اجرا می‌کرد هم کاری مستمر دارد و با اشعارش از آن وقت آشنا شدم. اما پیش از پرداختن به شعر او نمونه‌هایی از طنزهایش در توفیق «که هم‌کاریش با آن تا ۱۳۵۲ که توفیق برای چندمین بار و دیگر برای همیشه توقیف شد ادامه داشت» از روی دوره‌های سالانه‌ی آن نشریه که خوشبختانه دارمشان، این‌جا می‌آورم: از توفیق هفتگی ۱۸تیر ۱۳۴۹: سرم درد می‌کنه پایم همین‌طور خودم بی پول و بابایم همین‌طور! شده وضعم خراب و صدراعظم بود گرم تماشایم همین‌طور از توفیق ماهانه اسفند ۱۳۵۰: نگارا واقعاً خوش آب و رنگی مامانی خوش خط و خال قشنگی به من گفتی که می‌خواهم زنت شم تو جداً ‌ای جگر خیلی زرنگی! از توفیق ماهانه ۱۳۵۱ از ستون ثابت «شعر نو» که با اشعار مشهور شوخی می‌کرد یا موج بازی‌های آن وقت را دست می‌انداخت: «زمستان» الا یاران!/ الا ماران!/ الا ای وحشیان خفته در غاران!/ فرا دارید گوشان را/ صدایی از نهانِ باغ می‌آید/ صدای زاغ می‌آید/ که می‌غارَد/ به روی دشت و صحرا برف می‌بارد/ زمستان است/ هوا بس ناجوان‌مردانه‌تر سرد است!/ چه می‌گوید؟ کجا گرم است؟ این سرد است!/ نفس چون دود سیگار از قفس جاریست/ زمین لیز است/ و دامان‌ها بسی کوتاه/ و چشم مردها بس ناجوان‌مردانه هیز است آه/ بسا شب‌ها که من در روی پشت‌بام خوابیدم/ بسا شب‌ها که من بی‌شام خوابیدم/ ولی باید دگر از پشت‌بام آمد/ به زیر بام لالایید/ که می‌گویند گاهی پشت برزین گاه زین بر پشت/ خدا لعنت کند آن گربه‌ای را که/ قناری‌های من را کُشت!!/ زمستان است! از توفیق هفتگی ۲۸ آبان ۱۳۵۰ ستون ثابت حکایت: چنین حکایت کنند که «اصغری» از قول «اکبری» چنین حکایت کند که روزی از بیچارگی دو بامبی بر سر خود همی کوفتم و گریان بودم که بی‌خانه و خوراک و کفش و تنبان بودم. عصاالدین پیپی که نخست‌وزیر بود، و او را هزار وکیل و وزیر و دبیر و مشیر بود از راه رسید و سبب پرسید. شرح احوال بر وی گشودم و ناله و افغان همی نمودم. مرا وعده همی داد که جیب دُم کلفتان خالی، و وضع تو عالی خواهم کرد ووو. سالی چند بدین امید بگذشت. او هم‌چنان صدراعظم بود و دلم هم‌چنان خانه‌ی … اِلَم. روزی به راه وی را همی دیدم و بر عهد وی همی خندیدم و در دامنش آویختم که: الوعده وفا عمل نما که دل بنده از تو گردد شاد وگرنه هر کس از این وعده‌ها تواند داد! خندید و گفت: تو را وعده به زندگی بهتر دادم و موعدش مقرر نکردم و واضح است که خلاف شرّ!! نکردم. شتاب چیست که من تا آخرالزمان صدراعظمم و با پیپ خویش مشغول به دود و دَم و سرانجام روزی حاجت تو برآورده شود و خوراکت به جای باد هوا نان و حلوا اَرده. تا هست جهان صدارت من برجاست بر کلّه‌ی مردمان همی مالم‌ ماست یک روز کنم به وعده‌ی خویش عمل از بی عملی، تو شکوه کم کن که خطاست *** اما فریدزاده اشعار نو و سپید زیادی هم با چند نام مستعار در نشریات مختلف داشت(که این نام‌ها چند سال پیش در فرهنگ‌نامه‌ی هنرمندان معاصر درج شدند) و سال ۱۳۵۶ مجموعه‌ای از آن‌ها را به نام «بار دیگر آرش» به چاپ سپرد که مشمول ممیزی و منع کامل شد. نمونه‌ای از آن مجموعه: به افسونی که‌ش در آموخته‌اند/ و در نمی‌گیرد در کس دیگر/ از بس که عاجزانه و پست و تکرار/ باز این شبخونِ شبخوانِ شب بخت/ در تلاش بی‌رمقش/ بی‌شرم و با لجاج/ طرحی برای آبیاری خواران می‌ریزد/ غافل که دیرگاهیست/ این خاک یائسه/ از خون و استخوان/ نیروی باروری گرفته‌ست/ خود هم به دست او/ هم آن نخست بار که دست نحیفی/ در کوچه‌های شب‌زده‌ی پر هول/ بوسید دست قلم‌مویی را/ و نام ننگ را به کین و به نفرت نوشت بر دیوار/ گفتم: اینک-با خود-/ نقشی زِ دود، رقم زده بر باد/ شب بی ستاره نمی‌ماند/ گر آفتاب را به نشئه‌ی باروتِ نوزده گلوله‌ِ کاری/ پس دروازه‌ِ طلوع/ در خمیازه اندازند/ یک چشمک ستاره وحشت شب را می‌شکند/ ستاره‌های خون رنگ/ به تیره‌تر زمانِ زمین کوچ می‌کنند/ شکوه نفرت و نفرین است/ جلال و شوکت فریاد و کین و سینه و سرب/ تن‌های بی دفاع و باطوم/ تن‌های بی‌دفاع و گلوله/ و آفتاب/ زنجیرهای اعتیاد و غیبت دیرین را/ فرو تکانده است/ و چون کبوتری/ در روشنایی آبی عشق/ لبخند می‌شود/ با او طراوت هستی/ تا دور سوی همه‌چیز و جا پراکنده/ و جشن، جشن، جشن شهادت«عروسی خون»/ گلدسته‌های مساجد/ انسان و مرگ را/ در گوش شهرها تلاوت کردند/ و خدا/ خندید شادمانه که: اینک تجسم قرآن/ از چاقو و چماق و اسید/ بر پیکر زنان چادر پوشاندند/ چه عاجزانه ترفندی/ آرش به آزمون، دیگر بار/ بر بام قلّه‌ی البرز/ فرمانروای توران می‌داند آیا/ که تناور گرد و بُنان پیر/ سر، خَم آورده‌اند/ پرواز تیر گشایش را/ در چار راه‌های وسیع آزادی؟! اسفند ۱۳۵۶ *** پس از انقلاب شماری از اشعار این مجموعه، و شعرهای تازه‌ترش در روزنامه‌ها چاپ شدند. اکنون زندگی از هم‌دیگر دورمان کرده‌بود. فقط شنیدم موقعیت‌های خوبش را در تهران رها کرده و به شهرستان رفته و به تئاتر و آموزش آن مشغول است که آن را همواره به خصوص در شرایط جدید ضرورتی می‌دانست. تحصیلات خودش هم تئاتر بود و از خودش شنیده بودم که:«حکایت تئاتر و وقت، حکایت سطل آبی‌ست که بر تپه‌ای از ماسه بریزی» با این حال شعر را هم خوب ادامه داده بود و شنیدم سرانجام با نقّ زدن‌های آن‌هایی که شعرش را حیف می‌دانستند در ۱۳۷۹ مجموعه‌ی«خنجر همیشه قدیمی‌ست» را منتشر کرد. پیغام دادم و آن را با آثار چاپ شده‌ی تئاتریش برایم فرستاد. از آن پس نسخه‌ای از کارهایش حتی نقدها و مقالات بسیارش را داشتم و پیگیری کردم و اکنون سومین مجموعه‌ی شعرش«مربع‌ها» را پیش رو دارم که نسبت به قبلی‌ها تغییر محوری در زیبایی شناسی و زبان و فرم در آن ملموس است و چه خوب که فصلی مفصل با عنوان«از پیش از این» شامل اشعار پیش از ۱۳۸۰ خود در پایان کتاب آورده که حتی دو تایش متعلق به ۵۷ است و امکان مقایسه را با مربع‌ها برای درک مؤلفه‌های تازه‌اش می‌دهد. در این قیاس، او را هم‌چنان دارای ذهنی تصویری با تعابیر و تصاویر خاص خود می‌یابیم که هم‌چنان هم عناصر دراماتیک با آن‌ها ترکیب می‌شوند و درست و به جا هم. موضوع‌هایش نیز همان‌طور متنوعند. اما تکامل و استقلال را هم بیش‌تر هدف کرده و این شعر فریدزاده است که در آن تأثیراتی را که طبعاً و مثل هر شاعری از شعر و شاعران ماقبلی گرفته، در خود هضم و حل کرده، و بدون غرق در جریان‌ها و نیمه جریان‌های تحت تأثیر این‌سو و آن‌سو -که فریدزاده هرگز به آن‌ها خوش‌بین نبوده- به ساختار و درون‌مایه‌ای خاص رسیده که خودش «خود شاعر» معتقد است هنوز خیلی جای کار دارد. مربع‌ها در نگاه اول دیریاب می‌نمایند اما اگر به آمیزه‌ی طنز و درام و فولکلور و زبان ساده‌‌ی روز در آن‌ها توجه شود که در خدمت شعریت شعر و انفکاک از ادبیّت است و هم‌چنین به تلمیحات و ارجاعات و موسیقی غیر پژواکی و غیر عادت شده‌ی این اشعار«این را هم بگویم که این شاعر موسیقی را نیز می‌شناسد» مربع‌ها خیلی زود با مخاطب صمیمی می‌شوند و مورد دیگر: شاعر در ساخت و پرداخت تصاویر و تعابیرش از اشیا و اعیان و ارتباطشان با ذهن و خیال خود، با حذف بعضی رابطه‌های مستقیم و سطح اوّل خواننده را به دوران مربع‌هایش دعوت می‌کند تا در ذهن و خیال خود سهیم کند. به نمادگذاری شخصی شاعر هم باید توجه نمود و به این مهم که او هم‌چنان در میان مردم خویش است و خدا و مردم و جامعه و عشق مثل همیشه دغدغه‌ی اوست. در برخورد با جامعه و مردم و مسایلشان عاشق و در عشق اجتماعی و مردمی‌ست و این‌گونه ذهن، نمی‌تواند تغییر ساختار و فرمش در راستای دور شدن از مخاطب باشد. او فقط اجازه می‌خواهد و تقاضا دارد که اکنون در پایان دهه‌ی ششم زندگی کمی رهاتر، کمی پیچیده‌تر ببیند و ادراک کند که به طور طبیعی بیانی کمی غیر مستقیم‌تر از غیر مستقیم بودن قبلی‌اش، و کمی پوشیده‌تر طلب می‌کند اما حتماً نه با قصد تفنن و زبان بازی از سر بی دردی و سیری! خوشبختانه ذهن و حسیات این شاعر هنوز خوب درد می‌کند و گاهی هم پوشیدگی بیانش برای آن است که صدای درآمده از درد را بیرون بدهد و دیگر هم از دوره‌ی بازی و تفنن و شیطنت‌های جوانانه‌اش چهل سالی گذشته!! رمزگشایی چند واژه و ترکیب مربع‌ها برای مثال: جرقه‌ی بی‌گاز=جرقه‌‌ی فندک بی‌گاز، فندک خالی/ بگو سیب=عکس یادگاری به اعتبار همان شوخی هنگام عکس گرفتنمان از کسی/ جان مرگ ضرب در سگ=جان کندن مثل سگ/ خرچنگ= سرطان/ شخص ششم= ضمیر سوم شخص جمع-آن‌ها/ در قابِ نبشیِ ۱۰= سنگ قبر/ فامیلی جدید منگوله‌دار= سند ازدواج یک خانم به اعتبار این‌که خانم‌ها پس از ازدواج به نام فامیل همسر خوانده می‌شوند/ تا لثه خوش=کسی که چنان شاد می‌خندد که لثه‌هایش را می‌بینیم/ سلامی مه= سلامی توأم با بغض/ رله‌ی لب= بوسه فرستادن/ بسته‌‌ی آن دو سبز= نمای بسته‌ی سینمایی از دو چشم سبز. می‌بینیم که رفتن به ذهن شاعر، با اندکی گذر از عادت‌هایمان چه آسان است و «مربع» نیز همان شکلِ مربع است که هر شعر مجموعه-که همگی نام ندارند- با آن شروع می‌شود، و این دعوتی از خواننده است که: لطفاً در تناسب با آن‌چه که از این شعر دریافتی، نامی برایش بگذار. اما این عنایت را نیز داشته باشیم که مربع کامل‌ترین شکل هندسی و فلسفی است. نمادی‌ست با غنای بالا و پر و پیمان و مفهوم پر بار میتولوژیک«اسطوره شناسانه» هم دارد، که این‌ها به ما می‌گویند: شعرها لایه‌هایی عمقی هم دارند، این‌گونه تبادل همواره بین اولین سطح معنایی و سطوح دوم و چندم، در کتاب مربع‌ها برقرار است. آن‌چه مهم است این که به هر حال این اتفاق در شعر فریدزاده افتاده است و می‌تواند یک پیشنهاد زبانی و ساختاری و زیبایی شناختی باشد که البته با دقت در مجموعه‌های پیشین او، سابقه و آغازش را در چند شعر «خنجر همیشه قدیمی‌ست» مانند منظومه‌ی «پسرم» و در اشعار ۱۵-۲۳-۲۵-۲۹-۴۷ مجموعه‌ی «لیلا به خواب من می‌آیی؟» و غزل«ولم نمی‌کنی از زهر ساده‌تر بنویسم» اولی «و بین دانستن و ندانستن» دومی و حتی در همان نمونه‌ی شعر سال ۵۶ او که در این‌جا آوردیم در سطر:«از بس که عاجزانه و پست و تکرار مثلاً» می‌یابیم نمونه‌ی کاملی از این زبان و فرم و ساختار را در نمایش‌نامه‌ی «پروانه در جیب غول» او «۱۳۸۴ نشر افراز» که زبان و بیانی کاملاً شاعرانه دارد می‌خوانیمو هم‌چنین در تنها رمان فریدزاده که دست‌نویسش را خوانده‌ام و هنوز منتشر نشده، و در مجموعه شعر تازه‌اش «کمی عجول بود خدا بیامرز اسحاق!!» او که منتظر انتشارش هستیم. نمونه‌هایی از :کمی عجول بود…»: *آپارتمان کناری خوشبخت است/ پشت دهان بسته‌اش فرهنگستان/ نه فحش‌های تنور/ یا نعره‌های آلتو/ آپارتمان کناری/ یک ساعتی‌ست چاله میدان نیست/ بیست و سه و چهل که برمی‌گشتند/ مستأجرین جوان/ زن نا نداشت، و در کیفش/ چیزیo.k/ نه تکه‌ای عصب/ در روح مرد نمی‌گنجید/ و اسم او/ نه ۲۷ نقطه‌ی بد ترکیب/ عزیز دلم بود!/ *علت به گفته‌ای مصرف قرص بود/ به خوانشی:/ مسمومیت با «خفه!»/ و از نگاه یقیناً:/ انتحار با دوز بالای وبلاگ/ که سال این مادر/ افقی «تحویل»شد/ بنابراین/ با هفت حرف تار/ نوشته می‌شود نوروزش/ و فعل/ به عمد ماضی مطلق نیست!/ *زیر چهار چرخ سهمیه‌بندی/ چه خش‌خشی راه انداخته‌اند/ روی موازی فشار قوی/ چه خش‌خشی راه انداخته‌اند/ در اختیاری و بی دیوار/ چه خش‌خشی راه انداخته‌اند/ در هر کجا و هر کی/ چه خش‌خشی راه انداخته‌اند/ گل‌های روسری/ گل‌های دو کفِ دست!

یک پاسخ به “کمی رهاتر کمی پیچیده‌تر یادداشتی بر مجموعه‌ی شعر مربع‌ها سروده‌‌ی عبدالرضا فریدزاده”

  1. حسین ایوبی مهر گفت:

    دوست رابه دوست داشتنش وا مگزار بلکه دوستش بدار

نظر دهید